امروز دیر بیدار شدیم. چهارشنبهها بیدار شدن برای پسرک کمی مشکله، چون دو روز اول هفته شروع مدرسه از ساعت نه و ربعه، ولی چهارشنبه هشت و نیم. درس اون ساعت صبح هم بهدردنخوره. مذهب اسلام و مسیحیت و سکولار. بچه سکولار رو میره و خیلی حرف و داستانی برای گفتن ندارن. ساعت کوک نکرده بودم و بچه هم انگار اشتباهی کوک کرده بود. چشمامونو که باز کردیم، آفتاب پهن شده بود. نمیدونم یه هفتهست یا ده روزه که ما آفتاب نداشتیم. مسیج مرد که «صبح ویژهی آفتابیت بخیر.» رسید.
بچه رو هل دادم که زودتر آماده بشه و بره. دوتا از دوستام خبر فوروارد کردن که چند تا کشور اروپایی به شهرونداشون دربارهی سفر به ایران هشدار دادن. دلم خواست که خبر فیک باشه و الانم فکر میکنم فیکه، چون بررسی کردم دیدم مبنای خبرشون برای اینجا سایت وزارت امور خارجهست که اطلاعات درمورد توصیههای سفر کشورها رو هر چند وقت یکبار آپدیت میکنه. چند روز پیش در آپدیت جدید نوشته «از هرگونه سفر بپرهیزید». خب اینو که خیلی وقته مینویسن چیز جدیدی نیست. درسته که این اطلاعات برای مردم عادی هم هست، ولی بیشتر برای قاضیهای پروندههای پناهندگیه که وضعیت کشور رو به لحاظ سفر و امنیت و اینا چک کنن. من فرض میگیرم که فیکه و دارن بیخودی سروصدا میکنن.
در هوای آفتابی موندن در خونه حرامه، بهخصوص که پاییز باشه و هوا هم دلانگیز. من از هفت دولت آزاد، در مرکز خریدی که پنجرههای بزرگی هم بهسوی خورشید داشت، موزیک گوش میکردم و میچرخیدم. زمانی که مردم سر کار دارن تجربه کسب میکنن، پول درمیارن و توشهی آینده جمع میکنن، من سبکبال و بدون هیچی، نه فکر دیروز، نه فکر فردا، نه پساندازی، نه سرمایه و داراییای دارم، لباس پرو میکنم و توی آینه قر میدم. هایپرفوکوس شدم روی قضیهی لباس. منتظرم ویرش تموم بشه و از این فاز بیام بیرون. حس میکنم دارم توی حباب خودم دستوپا میزنم. ترجیح میدم از لباس به ورزش شیفت کنم و کیفیت باشگاه رفتنم رو بهتر کنم. یجوری ام انگار حضور ندارم. هستم ولی نیستم.
در حال لباس دیدن، دانیلا رو دیدم که با نوال، یکی از دوستاش، بود. هر دو بیکارن. بعد سوزان رو دیدم. از همکلاسیهای دانشگاه قبلیم. اهل پرو و دو تا دختر داره. یه بار من و خواهر و بچه رفتیم تولد دخترش و به نظرمون همهچیز خیلی عجیب بود. شوهرش و مهمونای فنلاندی کامل یه طرف بودن، ما و مهمونای اسپانیاییزبان یه طرف دیگه. ظاهر و فاز این زن و شوهر هم اصلاً به همدیگه نمیخورد. بیشتر از این فضولی نکردم.
از روزگارم پرسید و بهش دربارهی فاجعهی دیماه گفتم که همزمان بود با جراحی اورژانسی گردنم و ماجرای گیر افتادنمون در ایران و رنج های بعدش. پرسید چی میگفتن دکترای اینجا که جراحی نمیکردن. گفتم اینا حتی امآرآی هم نگرفتن، عکس ایکسری گرفتن و گفتن از سه سال پیش بهتر شدی.تعجب و تأسف و همدلی کرد و از بیکاری و غیرممکن بودن یادگیری زبان فنلاندی شکایت کرد و گفت احتمالاً برگرده انگلیس؛ اونجا مردم اوپنمایندتر هستن و سر کار کسی به ملیت و رنگ پوست کار نداره. قبل ازدواج سالها اونجا زندگی کرده.
این روزا بیکاری بیداد میکنه. تا به حال این کشور چنین آمار بیکاریای نداشته. سوزان برام شمرد و گفت نه ماهه که بیکاری. چقدر زیاد! خودش پنج ماهه. بهش گفتم ناامید نباش، هر کسی شانس خودشو داره. در بیکاری من هم دلیل خوبی هست. بعد از اون همه اتفاقهای بد پشت سر هم، استراحت لازم داشتم.
من در مورد دانمارک هم همین اوصاف رو شنیدم از زبان سخت تا سخت پیدا کردن کار
پاسخ دادنحذفروز پاییزی آفتابیت بخیر نیلی جونم 🧡
پاسخ دادنحذفاحساسکردم باهات وسط فروشگاهم و دِلِیدِلِی کنان داریم میچرخیم و لباس پرو میکنیم🫠
اگه اوضاع و احوال اجازه بده این ویر، هیچوقت از من نمیوفته :))
حتماً که به استراحت احتیاج داشتی بعداز اونهمه سختی عزیز من. امیدوارم بهزودی برات کار خوب پیدا بشه . بوس 🫂
پاسخ دادنحذفبه نظرم خیلی خوبه که توی یه کشور غیر انگلیسی زبان هستی. از روی اجبار یه زبان دیگه یاد می گیری هرچند سخت
پاسخ دادنحذفلذت ببر از این پاییزنیلی :**
پاسخ دادنحذف