دیشب دخترک سرفه کرد و هی بیدار شد و گریه. ما هم طبیعتا نتونستیم بخوابیم. صبح کلا فانکشنال نبودم و بعد از فرستادن بچهها به مدرسه مجبور شدم برم یک ساعت بخوابم. مرد هم اومد کنارم. گفتم سالگرد آرش همین روزهاست نمیدونم امروز یا فردا... گفتم خیلی عجیبه که انقدر یادش میافتم؟ هر سال فکر میکنم کمتر میشه اما نزدیک چهارمین سالگردشه و من هر سال این موقعها یاد اون روزها و رفتن آرشم. به اندازه آرش به زهرا فکر میکنم و چیزی که ویران شد در این زن… انسانی که ساخت دوباره… زندگی عجیبه خیلی. شب که سر زدم اینستاگرام دیدم سالگردش بود و دیدم بالاخره فیلمی که زهرا در سوگ آرش ساخته اول اکتبر در کانادا اکران میشه…
آرش رو من از سایت کسوف میشناختم از سالهای تمرین عکاسی. بعدتر که با مرد آشنا شدم فهمیدم با هم دوستن. آرش این مدلی بود که حتی دو بار هم میدیدیش فکر میکردی باهاش صمیمی هستی… من کلا پنج-شش بار دیدمش و معاشرت کردیم، اما رفتنش نمیدونم چرا اینکارو کرد باهام.. شاید برای اینکه مرگ و زندگی برام روبروی هم قرار گرفتن… تو روزهایی که بخاطر شرایط بارداریم اخبار شلوغی های ایران رو هم محدود میدیدم، وقتی کمتر از یک هفته به زایمانم مونده بود آرش اونطوری رفت… تو همه سالهایی که با مرد زندگی کرده بودم ندیده بودم اینطور گریه کنه برای رفتن کسی… آرش اما پر از زندگی بود، مرگ برای آرش اصلا قابل تصور نبود… دخترک من پنج روز دیگه چهار ساله میشه و من هر سال، روزهای نزدیک تولدش یاد رفتن آرش میافتم… و زهرا که حتی سختمه براش بنویسم چقدر بهش فکر میکنم.
منم پست زهرا رو دیدم و دوباره دلم بهدرد اومد آنجلیکا :(
پاسخ دادنحذفا، چه جالب. من نمیدونم تو کیای، ولی به احتمال قریب به یقین مردت رو میشناسم.
پاسخ دادنحذفنمیشناسیش آیدا چون که اونم تو رو نمیشناسه. نه اهل وبلاگه نه تهران بوده… این آرش بود که خیلی ها رو میشناخت…
حذف