۱۴ مهر ۱۴۰۵

پیرچشمی

 اقای ناتمام همه چیز را تار می بیند. مخصوصاً شبها.

آقای ناتمام عینکی نیست - یعنی هست، فقط به روی خودش نمی آورد. دو سه سالی می شود که اگر برای شام به یک رستوران خیلی شیک و مدرن می رود از لحظه ای که وارد می شود به این فکر می کند که چگونه فهرست غذاهای رستوران را در نورپردازی رمانتیک و تاریک  و زیر لامپهای تزیینی کم مصرف و بی مصرف روی میز بخواند. از یک سال پیش هر وقت می خواهد به بچه ها برای درس خواندن کمک کند باید کتابشان را تقریبا سه تا پنج فوت از صورتش دور کند و با مقداری حدس و پرس و جو بالاخره صورت مساله ها را بخواند. شبها هم که رانندگی می کند نورهای ماشینهای دیگر را به صورت دایره های تو در توی رنگارنگ می بیند و بالاخره فونت تلفن و لپ تاپ کاری اش هم مدتی است از فونت بیلبوردهای تبلیغاتی بزرگراهها حدود دو سایز بزرگتر است.

ولی اقای ناتمام عینک نمی زند. همین چند وقت پیش هم به اصرار همسرش و به بهانۀ معاینۀ سالانه بعد از تولدش به چشم پزشک مراجعه کرد و بعد از کلی معاینه و محاروه دکترش هم به او گفت که اگر با همین جینگولک بازیها و استفادۀ وقت و بی وقت از نور فلاش تلفن همراه و بزرگترین فونتها امورش را می گذراند و بالاخص سردرد ندارد خیلی هم برای عینک زدن عجله ای نیست و فعلاً برود به زندگی اش برسد و سال بعد با سردرد یا بی سردرد برگردد تا رسماً عینکی شود.

بدین ترتیب اقای ناتمام مدت خوبی است که دنیای اطرافش را تار می بیند و تمام مرزهای بین رنگها و سطوح و حروف و خطوطی را که تا به حال صاف و شفاف و بی سایه و بی هاله می دید را به صورت نسبی و درهم برهم می بیند. مثلاً همین امشب دستور غذا را اشتباه خواند و به جای یک قاشق چایخوری یک قاشق غذاخوری فلفل اضافه کرد و انقدر غذا تند شد که هیچ کس نخورد. تازگیها خیلی وقتها روز و زور را قاطی می کند و نام را خام می خواند و شکوت را سکوت. اقای ناتمام که قدیمها مرز بین صراحت و محبت را با جراحت و محنت به راحتی تشخیص می داد حالا تمام آنها را سایه هایی از طوسی و خاکستری می بیند که مرز مشخصی ندارند و درهم و برهم و قاطی شده اند و هیچ چیزی مثل قبل برایش شفاف نیست.

آقای ناتمام عینکی نیست - ولی خیلی وقتها نون اول نبودن را تشخیص نمی دهد و نمی فهمد فرق بودن را با نبودن. مثل ایرانی بودن یا نبودن. گاهی هم تکرار حروف را درست نمی بیند - مثلاً مردِ واقعی بودن را مثل مردد بودن می خواند و عین هم می بیندشان. فرق عزت و ذلت را فقط از دور تشخیص می دهد و از نزدیک خوب نمی بیندشان. صحت و ثروت هم همینطور

آقای ناتمام که با لج و لجبازی هنوز هم عینک نمی زند همه جا و همه چیز را تار می بیند - مخصوصاً شبها.

۱۷ نظر:

  1. آقای ناتمام همین مدلی پست‌های ما رو می‌خونی؟ :))

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. بیشتر صبحها می خونم - با فونت بزرگ و ذره بین.

      حذف
    2. عالی بود سایه :))

      حذف
    3. وای منم دقیقا موقع خوندن پست همین سوال سایه اومد تو ذهنم :))))

      حذف
  2. عجیبه که بیش‌تر آقایون (و همسر خودم)، تو زدن عینک پیرچشمی مقاومت می‌کنن رضا! من به‌راحتی چهارساله که عینک می‌زنم و مثل تل و گردنند هم ازش استفاده می‌کنم :)

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. همین دیگه - اگه من هم می تونستم مثل اکسسوری بزنم و موهای افشونم رو که ندارم باهاش عقب بزنم و گردنبندم هم بشه مشکلی نداشتم!

      حذف
  3. رضا اخه عینک چه بدی داشت که بر چشم نکردی؟

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. در هفت مرحلۀ برخورد با پیری فکر می کنم من در انکار گیر کردم و ایشالا وقتی به پذیرش رسیدم خیلی مشکلها حل می شه.

      حذف
  4. این نظر توسط نویسنده حذف شده است.

    پاسخ دادنحذف
  5. چه خوب و دقیق کیفیت این تجربه رو توضیح داده‌ای.
    می‌دونی چی شد که من دست از مقاومت برداشتم؟
    چند سال قبل که هنوز در دانش‌گاه بیرون از شهر درس می‌دادم و دیگه سرویس آمد و شد حذف شده بود، با چند تا از هم‌کارها نوبتی ماشین می‌بردیم. هفته‌هایی که نوبت من بود، صبح که داشت هوا روشن می‌شد مشکلی نداشتم، اما شب‌ها موقع برگشتن عملا در جاده الله‌بختکی ماشین می‌روندم. یک بار هوا بارونی هم شد و حسابی شانس داشتم که سالم جماعت هم‌کاران رو به خونه رسوندم. بعدش به خاطر حفظ جون چند نفر آدم دیگه کوتاه اومدم و فهمیدم که این عینک نزدنه شوخی‌بردار نیست. هیچ وقت به‌شون نگفتم که قبل از اون با چه وضعی تو جاده می‌روندم و اون‌ها رو به شهر برمی‌گردوندم. :))

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. موافقم - فکر می کنم من هم بهتره تا تصادفی چیزی نکردم کوتاه بیام.

      حذف
  6. آقای ناتمام عینکی نیست - ولی خیلی وقتها نون اول نبودن را تشخیص نمی دهد و نمی فهمد فرق بودن را با نبودن.

    پاسخ دادنحذف
  7. منممممم زیربار نمیرم :)) تازه تمرین میکنم منو یا موبایلو عقب نگیرم. چند وقت پیش رفته بودم ماساژ قیمتهارو نمیدیدم آخرسر الکی یکی رو انتخاب کردم که گرونتر بود

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. من هم در رستورانها گاهی مجبور می شم بگم همین که نفر قبلم گفت لطفا - چون خودم هیچ ایده ای ندارم تو منو چی نوشته. برای همین سعی می کنم مواظب باشم تو رستورانهای تاریک کنار کی می شینم - مثلا از گیاهخوارها فاصله می گیرم.

      حذف
  8. فارغ از پیرچشمی یه طنز گزنده و غمناک وسط اشتباه‌های دیداریت بود

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. فکر کنم ‌پیرچشمی بهانه بود برای توصیف همون اشتباهات کلاً.

      حذف
    2. فکر کنم ‌پیرچشمی بهانه بود برای توصیف همون اشتباهات کلاً.

      حذف