۱۴ مهر ۱۴۰۵

میتونم :)

 بعضی چیز کیکهایی که تو اینستاگرام میبینم تپل‌تر و با قطر کمتر هستن، ولی اونی که  الف بهم یاد داده بپزم قطرش بزرگتره. یعنی 25 سانت و نازکتره. چند وقت پیش یه تستی کردم تو قالب 20 سانتی و سعی کردم تپل‌ دربیارمش. نتیجه موفقیت آمیز بود. ولی به اون تپلی نشد که میخواستم. نسیم برد شرکتشون. همکاراش عاشقش شدن و گفتن اندازه‌اش خیلی هم خوب و مناسب بوده.

من کلا اینطوریم که وقتی یکی بهم یه تسکی میده خارج از چارچوب همیشگیم  فرقی نداره ساده یا سخت سریع میگم نه، نمیتونم، نمیشه بعد انجامش میدم. خیلی خودم رو ناتوان میبینم اولش بعد خودم رو میبینم که تونستم. ولی الکی الکی خیلی استرسی میشم. برمیگردم میبینم همه چی انجام شده و بیخود روانم رو بهم ریختم.

یه بار یه همکاری از بچه‌های بخش بذر شرکتی که کار میکردم بهم گفت خانم ... فردا هماهنگ میکنم بریم فلان گلخونه فلان شهر. یکم فیلمبرداری کنی شما از ما  و گلخونه. میخوام با اقای فلانی مصاحبه کنم. بعدشم برامون زحمت تدوینش رو بکش. گفتم نهههههه، من نمیتونم، نمیشه، بلد نیستم. رفتم یه ساعت تو دسشویی گریه کردم که نمیتونم.  دوباره اومد گفت چرا بابا میتونی. یاد بگیر خب. یه ساعت داشت قانع‌ام میکرد میتونم. اخرشم گفت این اخلاقت خیلی بده که همیشه میگی نه نمیشه، نه نمیتونم. ولی در نهایت به بهترین شکل انجامش میدی، حتی زودتر از موعد. گفتم اون از استرسمه همیشه خب.

دیروز یه خانمی پیام داد بهم. نمیدونم از بچه‌های وبلاگه یا همینطور یکی ناشناختست. فالوم هم نکرده بود. میخواست سفارش یه چیز کیک کوچیک بده. طبق معمول همون درجا پنیک کردم که نه نمیتونم کوچکتر ولی جوابش رو ندادم. دوباره استرسم زد بالا و تا صبح نخوابیدم. هی با خودم کلنجار رفتم. میخواستم اون یوکوی قبلی نباشم که بلافاصله میگه نه نمیتونم. یعنی الان یاد گرفتم تو بیزنس و رفتار با مشتری تا میتونی نه نباید بیاری. واقعا قالب کوچیک نداشتم ولی گفتم بذار بهش بگم میتونم قالبم رو 20 کنم به جای 25 همیشگی.

گرچه اونی که میخواست نبود ولی در کمال تعجب قبول کرد. و اینجوری شد که من الان یه چیز کیک کوچکتر پختم و هنوز نمیدونم نتیجش چطور شده یه ترک کوچیک دیدم ولی اونقدری بد نبود. دارم سعی میکنم قبولش کنم و خودم رو اذیت نکنم. باید تا دو ساعت دیگه تو فر خاموش بمونه و بعد در بیارم و بذارمش یخچال.

خیلی این چند روزه همه دارن بهم لطف میکنن، ایده میدن بهم، پیشنهاد میدن، رسپی میفرستن. خیلی قلبی میشم اینجور وقتا، خیلی ارزشمنده که بهم فکر میکنن، میخوان بهم کمک کنن. ولی همش میخوام بهشون بگم من نمیتونممممممم. ولی خب میتونم.

 الانم دارم به چیز کیکهای خیلی کوچیک فکر میکنم.

پ.ن: نوشته گلمک جون رو خوندم درباره‌ی شیرینیها الان. از ذوق داشتم مردم. داد زدم برای مامان تعریف کردم. لینکشم برای نسیم فرستادم بخونه. واقعا نمیدونم با این محبت و مهربونی و عشقی که بهم دادین چکار کنم. خیلی خوشحالمممممم. خیلییییییی. اینجا خیلی این حس بهم داده میشه که واقعا میتونم.

۴ نظر:

  1. آفرین یوکو :* معلومه که می تونی. تا الانم کلی تونستی. من عکس کیک و کوکیاتو می بینم کیف می کنم و همش منتظرم بتونم سفارش بدم.

    پاسخ دادنحذف
  2. خودتو دست کم نگیر یوکوی قشنگم :**

    پاسخ دادنحذف
  3. منم عکسای خوشگل کیکا و کوکی هاتو میبینم و اشکی میشممم *___*

    پاسخ دادنحذف
  4. یوکو جونم تو می‌تونی 😘😘

    پاسخ دادنحذف