دیروز از همون اول صبح که به طرف مقصد بیرون زدیم، هدف مون مشخص بود. نه قرار بود شنا کنیم، نه آفتاب بگیریم، ما میخواستیم غروب آفتاب رو ببینیم و بعد برگردیم. برای همین وقتی به آخر اسکله رسیدیم، گستره اقیانوس پیش چشمهامون درست همون چیزی بود که از صبح منتظرش بودیم. دریا و آسمون انگار بهم رسیده بودند و توی مرز بینشون خورشید داشت غروب میکرد. سکوتی که با صدای مرغهای دریایی یا پارو زدن قایقها شکسته میشد، توی اون زیبایی نفس گیر هر دو ما رو به فکر فرو برده بود. یکهو میم گفت ریحون یادته یکبار اون اواخر توی موسسه چند دقیقه خلوت شدیم، اومدیم توی حیاط پشتی چایی بخوریم و خورشید داشت غروب میکرد. اون روز یادمون اومد که ماههاست غروب آفتاب رو ندیدیم. پیک کاری اون دم دمای غروب هیچوقت بهمون این اجازه رو نمیداد؛ همیشه یا سرکلاس بودیم یا اونقدر شلوغ که چایی مون سرد بشه یا تماس عزیزی رو ریجکت کنیم. چه برسه به اینکه چند دقیقه رو برای لذت بردن از غروب خلوت کنیم.
۱۵ مهر ۱۴۰۵
شماره هفت - غروب همیشه واسه من ...
بهش گفتم میدونی بعد اون روز کی ما دوباره فروب آفتاب رو دیدیم و ازش لذت بردیم. اگه تا اون روز ما با سرعت دو ایکس زندگی میکردیم، توی چندماه بعد با سرعت چهار ایکس کارمونو تحویل دادیم و زندگیمونو ریختم تو دو چمدون و اومدیم. اینجا هم اون اوایل درگیر جا افتادن توی کشور جدید و دلتنگی برای خونه بودیم که بازم دیدن غروب جایی توی روزمرگی مون نداشت. تا اینکه چند ماه بعد یک روز بعد اینکه اومدیم خونه جدید، عصر داشتیم میرفتیم سرکار که خورشید داشت با هنرنمایی تمام غروب میکرد. زیبایی اون صحنه و آسودگی باری که ما به زمین گذاشته بودیم. توی ذهن ما موندگار شد.
اینکه حالا برای دیدنش اینقدر وقت داریم که خودمونو به یک شهر ساحلی برسونیم شاید پاداش صبر دربرابر رنج اون روزها باشه . اما خوب قرار نیست پایان همه رنجها خوب باشه قرار نیست همیشه نور از زخمهامون عبور کنه ولی خوب چه میشه کرد ما هم به امید زندهایم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر