۱۳ مهر ۱۴۰۵

شماره پنج - پنجره رو ببند!

 یک عادتی دارم آخرهای شهریور و اوایل مهر پنجره رو موقع خواب باز می‌ذارم، اون حس خنکی تازه اول صبح لحظات خوبی رو برام یادآوری می‌کنه؛ پتو رو محکم‌تر رو دور خودم می‌پیچم و خواب بهتر و عمیق‌تری رو تجربه می‌کنم. انگار که مثل بچگی توی بهارخواب خونه مادرجانِ مامان خوابیدم یا مثل سفرهای آخر تابستون که توی جنگل کمپ می‌کردیم، قراره چشمم رو به سبزی النگ دره یا سی‌سنگان باز کنم. اما اینبار صبحم به این خوبی و زیبایی شروع نشد. صدای صوت قرآنی که از پنجره و احتمالا از استودیو بغل به گوش می‌رسید، توی حافظه شنیداری من فقط به مراسم ختم پیوند خورده بود. مثل بچه‌ای که کتاب‌های کتابخونه پدرش رو پاره می‌کنه و سعی داره با کنار هم قرار دادن دوباره صفحات کتاب جدیدی خلق کنه؛ مغز منم داشت تمام سکانس‌هایی رو که از مراسم ختم توی حافظه‌ام بود، با خلاقیت تمام مونتاژ می‌کرد و توی سناریو جدید این خود من بودم که مرده بودم و شاهد مراسم ترحیم خودمم بودم. موسیقی متن هم صدای پرسوز قرآنی که از پنجره می‌اومد. نتیجه اینکه با تپش قلب از خواب پریدم. طنز ماجرا این‌جا بود که این اضطراب نه بخاطر مواجهه با مرگ خودم توی خواب بلکه ناشی از نگرانی بود که برای خوب برگزار شدن مراسم داشتم. اگه جلسات تراپی‌ام ادامه داشت، با تعریف این داستان برای دکتر ر. احتمالا چند جلسه به درمانم اضافه می‌شد:))

۴ نظر:

  1. عزیزم...خیر باشه خوابت :)

    پاسخ دادنحذف
  2. خیر باشه ریحون جون

    پاسخ دادنحذف
  3. بنظرم نشون دهنده فعالیت نان استاپ ذهن خلاقته که سناریوهای جدید میسازه

    پاسخ دادنحذف
  4. کاش توی خواب یکم جلوتر رفته بودی میومدی به ما میگفتی بعدش چی شد.

    پاسخ دادنحذف