دیروز چیزهایی در دفترم، روی برگهای کاغذی نوشتم. بعد آنقدر مشغول روزمرهها شدم که شب، دیرهنگام، از سر کار آمدنی، دیگر نا و حوصلهی مرتب کردن کلمهها و حروفچینیشان و دست به یقه شدن با فیلترشکن را برای ثبت متن در اینجا نداشتم.
بریدهیی از آن نوشته را که حالا جور دیگر مینویسماش، راجع به همان چیزیست که اکثر اهالیی حلقه از آن گفتند و شنیدند: «سربهداران»!
باری، چندی پیش که بهرام بیضایی درگذشت، از قضا داشتم یکی از متنهایش را که هنوز نخوانده بودم، میخواندم: «تاریخ سریی سلطان در آبسکون». آن که تمام شد، چند متن دیگر را خواندم، چه خوانده بودمشان چه هنوز نه. دیروز و امروز، زیاد به یاد «عیار تنها»یش افتادم و فرازهایی خلاصه از آن، با دلیل یا بی دلیل، بی هیچ قیاس مشخصی:
سرباز دست مارال را گرفته است و میکشد ... دختر هراسان!
...
سرباز مارال را به انبار میکشاند و تند در آغوش میکشد. دختر خودداری میکند و او را پس میزند و گاهی رها میکند و ...
- فرصت فرار گذشت. ندیدی کسی به کسی نیست؟ مغول آمده، مغول!
- نه اینطور! نه اینجا!
- دوستام نداری؟
- چرا ... چرا ...
- من برای تو آمدم. میگفتم دوستام داری.
- صد بار بیشتر از جانام، اما این که راهاش نیست.
- ته همهی راهها درآمده. دستکم بیا خوب تماماش کنیم.
و الخ.
به این فکر میکنم که اگر نویسنده بیشتر زنده میماند و سرگذشت عروس و داماد دیروز را باخبر میشد و هنوز نای نوشتن داشت، بیتردید میتوانست متن شاهکارتری برایمان به جا بگذارد.
هی ... روزهای ما و شبان ما از قصههای پرماجرایی که از زمانهی سیطرهی مغول بازمیگویند، انبان پرتری دارد انگار.
(۱۴ مهر ۰۵)
آخ عروس سیاهپوش
پاسخ دادنحذفانبان پرتری دارد انگار 😔
پاسخ دادنحذفشهاب شاید خودت هم در کلاسها از این کارها می کنی که اگر کسی بگه ببخشید آقای معلم کاشکی یک نفر پیدا می شد اینکار رو می کرد بهش میگی خوب خودت انجامش بده - من هم به نظرم یکی از مهمترین کارها در موقعی که این همه جنایت داره اتفاق می افته ثبت داستانهای این آدمهاست که با خونده شدن همیشه زنده بمونند. خلاصله که فکر کنم خودت باید یک کاریش بکنی.
پاسخ دادنحذفمن تقلایی میکنم، اما کوتولهای مثل من کجا و استاد بیضایی کجا؟
حذفزمانه ی سخت
پاسخ دادنحذف