۱۴ شهریور ۱۴۰۵

۹۴/۱۲۰

 ظاهرا ۸ روزه که اینجا هیچی ننوشتم،یعنی هر روز فکر کردم که بنویسم اما ننوشتم و دلم برای نوشتن تنگ شده خیلی اما انگار یادمم رفته که چه جوری می نوشتم.

 صحنه ای که چند ماهه داره تو زندگی من تکرار می شه و اوایل بهش عادت نداشتم اما خیلی زود تبدیل شد به یکی از  روتین های زندگیم و چشمم بهش عادت کرد.

هر روز عصر روزهای کاری بین ساعت ۵ و ۶ تا ۷ و ۸، خیلی بستگی به این داره که کی از شرکت بیاد دنبال من و با هم بریم خونه اون، الف روی کاناپه، در حالی که ظرف غذایی که خورده کنارشه و یکی از سریال هایی که می بینیم (امروز Lioness-S03E04) رو صفحه تلویزیونه، صدای نفس هاش عوض می شه و می فهمم که خوابش برده. این آروم ترین و معصومانه ترین صحنه اییه که ازش تو این ماه ها می بینم و شاید حتی بی دفاع ترین، معمولا از این صحنه عکس می گیرم و می ذارم تو عکسهای گوشیم بمونه و پاکشون نمی کنم انگار می خوام یادم بمونه که …

از وقتی برگشته که الان می شه دو هفته، من تقریبا همه ثانیه های روز و شب چه تنها بودم و چه با هم بودیم به این فکر کردم که باید تمومش کنم اما انگار زورم نمی رسه، دیگه زورم به هیچی نمی رسه، رسما در بلاتکلیف ترین دوره زندگیم به سر می برم …

 

۴ نظر:

  1. چه حال عجیبی داری کتی. شاید بسپری به زمان بهتره …

    پاسخ دادنحذف
  2. کتی جانم چه خوب کردی اومدی. چه روزهایی می‌گذرونی...
    بغلت می‌کنم عزیز من ❤️

    پاسخ دادنحذف
  3. آفرین که علی‌رغم این روزا بازم اومدی نوشتی:*

    پاسخ دادنحذف