تلفنش زنگ خورد و اسمی با فامیل خود مرد افتاد روی مونیتور ماشین. جواب داد و فهمیدم اکسش هست و فامیل مرد را نگه داشته. در این لحظه مغز نیلی چه میکند؟ فقط سریع منتظر است برود خانه و با این اسم و فامیل جیگر گوگل را دربیاورد. البته که ایکاش نمیکرد و در اسودگی خودش میماند. بخصوص وقتی که نزدیک پریود هم باشد.
تا رسیدم پریدم به سرچ. هی وای! این زن چقدر خوشگل بود چه می می های بزرگ قشنگی ای واااای ! چه نگاه نافذی چه شغل خوبی ! ازحسودی زرد شدم.
در لیست دوستای فیس بوک اکس٫ فامیل اسپانیایی اش را زدم و دنبال اعضای خانواده گشتم. یک زن شبیه مرد دیدم که فهمیدم خواهرشه و چشمام گشاااد شد وقتی دیدم یک دوست مشترک داریم. یعنی کی میتونه باشه؟ نفسم در سینه حبس ! به به! دوست عزیز ژاپنیم آیا! چرا اینها با هم دوستند؟ امیلیا با شوهر آیا در یک جا کار میکنند که اینها با هم دوستند؟ نه نبودند ضمن اینکه همکارها اینجا با هم صمیمی نمیشن. حالا از کجا بفهمم؟ مسیج زدم به مرد و گفتم دوست من با خواهرت دوسته انگار اسمش هم آیا . فلانی! گفت دوست نیستیم ما فامیلیم ! وای چه هیجان انگیز.
نویسنده در این لحظه چنان با هیجان حرعه ای قهوه نوشید که مقداری هم روی مک بوک بیچاره ریخت .
گفتم چجوری فامیلین؟ من در این لحظه در پوست خود نمیگنجیدم چون من عاشق خانواده ی شوهر آیا بودم و خیلی اوقات که رفتار شوهرش را میدیدم با خودم میگفتم خدایا از این مردها نصیب ما کن. البته که خود دوستم هم واقعا فوق العاده است. البته که خانواده بدون درامایی نیستند ولی دراما هاشان هم شیک است . (اصلا شیک نیست هانس یکی از برادرهای آنتون زن بحرینی داشته و همشان را بیچاره کرده) ولی خب هیجان انگیز که هست
مرد گفت خواهر من و آیا هر دو عروس خانه ی فلانی هستند. یعنی فامیل آنتون. اینکه گفت عروس خانه ی فلان مثل این ها که با افتخار میگویند خاندان فلانی. یعنی که مثلا خانواده آنتون خیلی مهم باشند. خودم میدانم خانواده اش چجوری هستند ولی مرد هم طوری با افتخار گفت اولیویا بیست سال است که عروس این خاندان است. شما تصور کنین که من چه حالی شدم از اوج گرفتن همه هورمونهای شادی. پریدم توی باشگاه با اهنگای قر دار تند تند ورزش و به آیا هم مسیج زدم. بعد از سلام احوالپرسی و اینکه بیا قرار بذاریم خیلی وقته همو ندیدیم در مسیج جداگانه نوشتم راستی یه چیز جالبی هم هست میخوام باها در میون بذارم. من رفیقم رو میشناسم. دستش که آزاد شد نوشت من نمیتونم تحمل کنم زود بگو. گفتم من دارم با یک نفر از فامیل شما یک ماهه دیت میکنم. اینقدر بامزه هول هولی یعالمه مسیج پشت سر هم نوشت که کی ؟ فامیل ما؟ هانس؟ (هانس همون برادر شوهره که خیلی آفته) اگه هانس هست من باهاش نسبتی ندارم و قطع رابطه ام. گفتم نه . گفت پس کی ؟ آنتون شوهر من ؟ :)) خیلی بامزه اس این دختر واقعا هول شده بود. گفتم از خانواده اولیویا گفت آهاان برادرش ! یعالمه ایموجی های خوشحالی و :من باید اینو به اولیویا بگم. گفتم نگو نگو هنوز کسی نمیدونه من هم قعلا قرار نیست رخ بنمایم.
هیجان استاپ شد. اصل مطلب گفته شد. حالا اتفاقی که افتاد این بود که زیپ دهن ها بسته شد.هر دو باید مراقب میبودیم که درباره خانواده چه اطلاعاتی میدیم. در این نقطه بنظرم رسید کار تکانشی ای از روی هیجان کردم. خب مهم نیست. حالش را بردم. شروع کردیم آرام آرام کمی درباره خانواده حرف زدیم. خوش گذشت . بهش گفتم چرا شنبه جشن تکلیف رابین نرفتی همه ی فامیل بودن بجز تو؟ گفت چون نمیخواهم ریخت هانس را ببینم. هر جا دیدی هانس ماربدوش٫ مار را ول کن هانس را بکش!
حالا تصویر روشن تری از مرد و قبیله اش دارم. آنهم چه قبیله ای. پر جمعیت٫ پر حرف و پر ریخت و پاش همراه با مقدار مناسبی از دراما. من پنج ساله که دارم داستان های داخل این خانواده رو میشنوم. جالب نیست؟
خیلی جالب و هیجان انگیز شد نیلی :)) :*
پاسخ دادنحذفاوا چه بانمک. پس داستانهای جدید در راهه
پاسخ دادنحذف