۱
پلهای قدیمی محکم و همیشگی به نظر میرسند. هر عابر که از روی پلی راه میرود، همان اندازه مطمئن و خوشبخت است که کسی میان بازار. بین نورها و ادویهها و صداهای آشنا. اما روزی بعد از سال فلان، با n+1مین قدم پل فرو خواهد ریخت. خزش همینقدر غریب، تصادفی و هراسآور است.
۲
عامل خزش فرسوده شدن است. تن ما روزانه در کار فرسوده میشود. کشیدن هر باری به دوش، مرگ هر احساسی بعد از پایان چیزی، وعدهای، سفری، زندگیِ آدم عزیز یا نزدیکی، رابطهای، سالگرد پایان رابطهای این فرسودگی را تشدید میکند. ما هم در معرض خزش هستیم. ترس از خزش، روندش را شدیدتر میکند.
۳
پلهای قدیمی محکم و همیشگی به نظر میرسند. هر عابر که از روی پلی راه میرود، همان اندازه مطمئن و خوشبخت است که کسی میان بازار. بین نورها و ادویهها و صداهای آشنا. اما روزی بعد از سال فلان، با n+1مین قدم پل فرو خواهد ریخت. خزش همینقدر غریب، تصادفی و هراسآور است.
۲
عامل خزش فرسوده شدن است. تن ما روزانه در کار فرسوده میشود. کشیدن هر باری به دوش، مرگ هر احساسی بعد از پایان چیزی، وعدهای، سفری، زندگیِ آدم عزیز یا نزدیکی، رابطهای، سالگرد پایان رابطهای این فرسودگی را تشدید میکند. ما هم در معرض خزش هستیم. ترس از خزش، روندش را شدیدتر میکند.
۳
پنج شش ساله که بودم، فاز یک اکباتان دو تا استخر داشت. یکی سمت بلوکهای بالای خیابان اصلی(شاید A5) و یکی A1. هر دو مرموز و خالی بودند. در استخر A5 اغلب خبری نبود. جز این که بعضی عصرها بچههای تنهایی را میشد دید که جای دیگری را برای قایم شدن نداشتند، گاهی جوانهای بلوک با واکمنهای قدیمی در حال شنیدن کاست، و گاهی_اواخر شب_ نقاشهایی در حال کشیدن گرافیتی. در استخر A1 اغلب همیشه بچهها فوتبال بازی میکردند. خشن و دعوایی و بیاعصاب. این را در سن بالاتر فهمیدم. یک سری مرد و زن مسن هم بودند که صبح آفتابنزده و بعد از غروب برای پیادهروی میآمدند توی استخر. حوصلهی چیزی را هم نداشتند. A5 چند بلوکی از خانهمان دور بود. اجازهی تنها رفتن نداشتم. گاهی در راه رفتن به ویدیوکلوپ، خانهی فامیل نزدیکی که ۹۲ فوت کرد، وقتی برای خریدن پیراشکی یا پونچیک از باگتفروشی قدیمی میرفتیم، گذر به بقالی سنتی و پیتزافروشی "نمکدون"_که جز نانوایی حالا هیچکدام نیستند_ آنجا هم بودیم. دوستی آنجا نداشتم. استخر A1 نزدیکتر بود. عصرها که میرفتم بیرون بازی، گاهی با بچههای بلوک یواشکی میرفتیم. استخر A5 روزی بی سر و صدا ویران شد. فردایش نبود. زمین تکهتکه آجر شده بود. مثل باقی آجرهای بتنی شهرک. استخرها خواهر بودند. یکی از خواهرها را انگار شبانه کشته بودند. نیست شده بود. خواهر دیگر به زندگیاش ادامه میداد. همزادهایی هم داشت. استخر قدیمی باغ شرافت که هنوز فعال بود و سه سالگی، سانس دائمی زنان، شنبازی و ته سیگار را از آن یادم هست، آبنمای آپادانا که متروک و محو شد و استخر پارک پرنس که هر سال محدودتر و گمتر میشد تا جایی که مهمانها به سختی اجازهی ورود داشتند. جهان میرفت و محدود میشد تا جایی که دیگر نباشد. ویژگی مشترک استخرها یک چیز بود: آدمهایی که به ما هشدار میدادند از پلهها استفاده نکنیم. روزی میافتیم. روزی آخرین قدم پلههای آهنی را فرو خواهد ریخت.
هر دو استخر پیش از خزش نابود شدند. زمان به پلهها فرصت عمر نداد. حالا استخر A1 حوض کمعمق و بیخاصیتی است که تا نیمهشب دورش مینشینند و وقت میگذرد. خبری از گرافیتیهای قدیمی نیست. همهچیز زیر بتن فرو رفته. ما هم.
۴
به این فکر میکنم که شاید بهتر که نمیدانیم لحظهی پایان چه زمانی است. چه زمانی میرسد. میشود در لحظه بود و حس کرد که اندازهی عابران یک لحظه از یک بازار، چشمانداز و مکان-رویدادی که از بین خواهد رفت حالت بد نیست.
در گذر زمان، کمتر سوگوارم. کمتر امیدوار. کمتر سراسیمه حتی.
با این حال، دیگر هیچوقت فرصت بازی در استخر A5 نیست.
جهان جای دنگالتر و بیمعنیتری شده است.
شهر یاری میکند. اما تعلق نمیبخشد.
و به یاد میآورم که زمانی دو خواهر، دو استخر، و تعداد زیادی از آدمها هنوز همدیگر را از دست نداده بودند.
سوگ ناگزیر است.
گاهی زمان به خزش هم فرصت نمیدهد.
نمیشکنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر