دیگه تحملم تموم شد. من بطور عادی اضطراب شدیدی در طول روز تجربه میکنم و چندین روزه به لطف مادرم این اضطراب چند برابر شده. دارم با شمشیر و کلاه خود و زره با مادرم می جنگم. میخواد منو از پا در بیاره خوردم کنه اصرار کنه که من بی عقل و احمقم. دفعه پیش یه پست نوشتم که پاکش کردم. تا بحال هی با شوخی و خنده رد کردم. ولی کوتاه بیا نیست. امروز خودش ویدیو کال کرد و در انتقال انرژی منفی سنگ تمام گذاشت هم خواهرم رو مامور کرد که شب زنگ بزنه که حتما وظیفه ی تخریب و تحقیر من تکمیل و تثبیت بشه. من از این حجم حمله ای که بهم میشه و اینهمه دخالت از راه دور اینهمه تحقیر و سرزنش خسته ام. با هر ترفندی از راه دوستی و صمیمیت سعی میکنن از زندگی من خبردار بشن و علیه خودم از اون اطلاعات استفاده کنن. متد جدیدی نیست همیشه اینطور بوده. بعد پیام هاشون رو بارها به طرق مختلف طوری که من شیر فهم بشم که احمقم بهم میرسونن. مادرم بعد از شانزده سال زندگی مستقل دختر چهل و پنج ساله اش در دیار غربت٫ هنوز هم از هیچ تلاشی برای پایین کشیدن اش دریغ نمیکنه. امشب بیست و یک مسیج براش فرستادم و هر چی تو دلم بود گفتم.
جنگ من در یک جبهه نیست در چندین جبهه ی مختلفه. حنگ من با اشک همراهه.
مناسفم نیلی جانم 😔❤️🩹
پاسخ دادنحذفتو حق داری عصبانی باشی و حق داری برای زندگی خودت تصمیم بگیری و انتخاب کنی 🫂
واقعا دزیره. من این سر دنیا با هزار مشکل و بدبختی براشون نوه به این قشنگی اوردم بعد اینا از راه دور تنها کاری که میکنن اینه که بمن استرس بدن
حذفقوی باش! اول و آخرش، در مسیری که باید جلو بریم، اصلیترین نقطهی اتکا خودمون هستیم.
پاسخ دادنحذفمرسی شهاب اره من در همه ی جنگهای زندگیم تنهام کسی هم نمیتونه روی من اثر بذاره برای همین همه تلاششون رو میکنن که بهم فشار بیارن
حذفاگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد
پاسخ دادنحذفمن و ساقی بدو تازیم و بنیادش براندازیم
سارا ❤️
حذفمتاسفانه این جنگ نه فقط مال منه نه مال تو. مال یه جامعه است. انقدر باید جنگید و ایستادگی کرد که فرهنگ عوض شه که یاد بگیریم مرزها کجاست.
پاسخ دادنحذفمتاسفانه جنگ سختیه برای اینکه حریف بیشتر از اینکه حریف باشه، عزیزه.
سخته که مغز بتونه عزیز رو حریف ببینه ولی وقتی آزرده میشه، تو اون لحظات برای بقا میجنگند دوباره تا آروم میشه عذاب وجدان و غیره.
مامانم دیشب یعالمه جواب سربالا هم داده که من فکر کردم من آدمم میتونم نظر بدم ولی فقط باید مثل ماست نگاه کنیم و تو هر بلایی دلت میخواد سر خودتو و بچم ! بیاری . ادم میمونه گی بگه
حذفخودتو و بچمممم!!
حذفهمین دیگه قرار بود تو بچهدلبند باشی. درک بشی، عشق بگیری، نیازهات دیده بشه. من دوباره دارم قاطی میزنم. برم پی کارم.
نمیشه همه چی رو نگی؟ من اکثر اوقات اینکار رو میکنم. یعنی در جریان همه امور قرار نمیدمشون
پاسخ دادنحذفاصلا چیزیو نگفتم فقط در حد اینکه دارم یک نفر رو میبینم اونهم خواهرم گفته بهشون :(
حذففرض مسلمشون اینه که من دارم کارهای احمقانه میکنم
حذفحق داری واقعاً. ولی سعی کن افکار منفی رو از خودت دور کنی و کمتر در جریان بگذاریشون و بحث الکی نکنی. چون انرژی ازت میگیره
حذفمنخیلی کم میدونم که نظر بدم - ولی تنها چیزی که به نظرم میاد اینه که شمشیر و کلاه خود رو اگر بذاری کنار طرف مقابل کمتر حمله می کنه. خواهر من بیست سال. طول کشید بتونه بعد از طلاق با پدرم و مادرم در مورد اینکه می خواد با مرد مورد علاقه اش بدون ازدواج زندگی کنه حرف بزنه و دعواش نشه. ولی آخرش اینجوری تونست که دعواها رو جواب نده - و پدرم هم خسته شددبگه دعوا نکرد
پاسخ دادنحذفبا سایه موافقم. حتی به خواهرتم نگو. در کیس من که خواهر بدترین بوده و هست.
پاسخ دادنحذفمن شیش سال همخونه پسر داشتم و دوسال با دوسپسرم زندگی کردم. خانوادم هیچکدومو نمیدونن. نامزد کرده بودم و خانوادم نمیدونستن دوسپسر دارم.
حتی هنوز نمیدونن که همسرم چن سالشه واقعا، و نمیدونن واقعا چطور آشنا شدیم، همش چاخان میدونن چون تحمل واقعیتارو ندارن اصلا.
برای من روز قبل عروسیم که بچلر پارتی گرفته بودیم، فهمیدن که داماد کار نمیکنه، و حسابی زهرمارم کردن، از اون موقع هم شوهرم حساب کار دستش اومده که هرچیزیو نگه بهشون، برعکسِ خونه خودشون که همه همه چیو چه خوب چه بد به هم میگن.
وقتی جنبهی حقیقت ندارن، همینطور میشه دیگه. تنها کاری که من میخوام بکنم اینکه ازشون یاد بگیرم و هرطور شده با بچهی خودم اینطوری برخورد نکنم. من دلم میخواد همه چیو بهم بگه.
حالا که درمون نیست، ولی ببین که همدردیم... :(3>