آقای شجریان عزیزم داره میخونه:
نگارینا دل و جانُم ته داری____همه پیدا و پنهانُم ته داری
نمیدونُم که این درد از که دیرُم _____ همیدونُم که درمانُم ته داری
بهش میگم این آهنگ رو قبلنا گذاشته بودم واسه رینگینگ تون تو، اما من رو دلوجانت و نگارت ندونستی منم برش داشتم! پشت فرمون و از گوشهی چشم نگاهم میکنه و میفهمونه که دلخور شده از حرفم. دستم رو میگیرم زیر چونش. بعد هم دستش رو میگیرم و میگم حالا باشه من دلو جانتم مثلاً. اوکی!
راهی شدیم بهسمت شمال برای یه مسافرت دو، سه روزه. تو ماشین نشستیم و من وصل میشم به بلوتوث. هردو میخندن و میگن خدا به داد ما و گوشهامون برسه که الان اول یه اسپانیش خوشگل پلی میشه و بعدش یه دوتار خراسان و اولدسانگ و آخرسر هم افغانی :)
اما براشون فولدر شجریان میذارم و میگم الان مودم اینه. داریم میریم زیرآب. از جنگ دوازده روزه اینجا رو پیداکردیم.با نون و خونوادش میریم هر چندماه یه بار. یه سوییت نقلی و ساده با یه ویوی قشنگ و وسیع. سبز و خنک. یه حیاط دنج هم داره که پسرهای نون فوتبال بازی میکنن و ما هم رو تخت میشینیم و رو میز بساطمون رو میچینیم و اندکی ز سوادی جهان فارغ میشیم معمولاً.
خیلی احتیاج داشتم برم سفر. بهخصوص با اوضاع مدرسهی تابستونی اجباری دخترک که حسابی دستوپا بسته شدهبودیم. بعد فوت دایی اوضاع مامان و خونهی مامان هم غمزده شده :(( دوستداشتم اونا رو هم با خودم بیارم. مامان و بابا و خواهرکم. عزیزترین داراییم. خونوادم. ولی نشد :(
دخترک فردا امتحان ریاضی داره و با اینحال، ما راهی شدیم. گفتم اشکال نداره بخون اما امتحان نده. بیا بریم. خواهرم به شوخی میگه تو خیلی ننهی شُلیای هستی :)) اما خب بهنظرم نوجوانی تو ایران خودش پر از بحران و داستانه دیگه منم بخوام اضافکنم بهش که واویلاست. دوستدارم درسش رو بخونه اما روانش هم سالم باشه.
داشتم میگفتم خیلی دوست داشتم مسافرت بریم. حتیتُسکنَهُ دوستداشتم تنها برم یه روز یه گوشهای فقط برای خودم باشم. اما نشد. یعنی نمیشه. باید روش کارکنم. هربار حرفش میشه میزنه به صحرای کربلا و ال و بل که چرا و چگونه بری و با هم میریم و اینا.
من دوستدارم با خونوادم هم برم اما تجربهی سفر تنهایی هم برام خوب و لازمه. تو این یکی دوسال، روزها و لحظههای عجیبی رو گذروندم. اما دوام آوردم. هممون داریم دوام میاریم. هرکس به یه چیزی چنگ میندازه دارم میبینم آدمهای دوروبرم رو هم. چه تلاشی میکنن یرای یه لحظهی خوش. مثل خودمون که این سفر رو جورکردیم.
نمیدونیم فردا چی میشه ولی هرروز به امید فرداییم. امید به یه فردای بهتر که نمیدونیم کی قراره بیاد!
پ.ن: آیدا جونم تازه یادگرفتم فونت رو تاهوما کنم و چهجوری بنویسم. بعد از سه ماه!
میاد دزیره جونم. بیا امید داشته باشیم
پاسخ دادنحذفآره سایه جون. باید بیاد :*
حذفدزیره جونم به امید یه فردایی هستیم همهمون
پاسخ دادنحذفهمینطوره جیران عزبزم :*
حذف