میخوابم. بیدار میشوم. تمام دست راستام از درد استخوان بیقرار است.
میخوابم. سکته میکنم ... نه، سکته میکند ... نه، خودم سکته ک...
میخوابم. نگار از آمریکا برگشته و انگار خواهری مرا بغل میکند. نگران اوست که دارد محاکمه میشود.
میخوابم. دارم جستوجو میکنم. گماش کردهام. هر چه از این و آن میپرسم، ندیدهاندش. شبحاش را از دور میبینم، اما هرگز نمیتوانم به او برسم.
میخوابم. دست به دهان میبرم که انگار دندانام لق شده. سه تا از دندانهایم میافتند ...
میخواهم نخوابم. میترسم از خوابیدن. از پا میافتم از خستهگی. میخوابم در عین بیمیلی.
پینوشت:
۱
بعضی شبها، به تخت که میروم، پیش از خوابیدن، به جای آن که با مشغول شدن به گوشی چشمهایم را خسته کنم تا بسته شوند، او میگوید: «بگذار تا برایت قصه بگویم.» برایم قصههای کودکانه میگوید و من هیچ وقت تا ته قصههایش بیدار نماندهام. خوابام میکند ...
۲
این شبها، حتما «فردی» پیش از من جایم را روی تخت میگیرد. کمکم با نوازش و وسط خرخر کردن کمی کنار میرود تا من هم کنار خودش و او جا بگیرم. نیمههای شب که بدخواب میشوم و چشم باز میکنم، پایین پایم مراقب است. باز که میخوابم، کم و بیش چهار صبح بیدارم میکند که دیگر خواب بس است.
امان از خوابهای پریشون
پاسخ دادنحذفمعجون خواببیرویای دنیای هریپاتر باید واقعی میبود.
پاسخ دادنحذفشهاب احتمالاً روحت خستهست :(
پاسخ دادنحذفاونجا که برات قصه میخونه فقط ♡
خواب های آشفته فقط نتیجه ی روزهای پر از فکر و دغدغه است ؛ مراقب خودت باش.
پاسخ دادنحذف