۱۰ شهریور ۱۴۰۵

نبودن ناخنگیر و‌نجات یک رابطه

آقای ناتمام رأس ساعت دوازده نصف شب لُخت مادرزاد طاقباز روی تخت دراز کشیده است و به سقف خیره شده است و به روزی که گذشت فکر می کند.

*****

منهای هجده ساعت:

آقای ناتمام بیدار می شود و به عطار نیشابوری فکر می کند:

سحرگاهان چو چیز راست داری، به خود غره مشو، چون شاش داری.

به دستشویی می رود و در حین جیش و مسواک و اصلاح به این فکر می کند که از آخرین باری که سکس داشته است بیشتر از ده روز گذشته است و امروز هم بعید است به جایی برسد. غیر از صبحانه و تمیزکاری و خرید معمول آخر هفته امروز کارگری که برای ترمیم و نقاشی استخدام کرده است صبح زود میاید و باید  بالای سرش بایستد و دخترش کلاس رقص و پیانو دارد و پسرش یک امتحان آزمایشیِ ورودی متوسطه و بعدش هم تمرین بسکتال.  قفل در ورودی حیاط هم که یک ماه پیش خریده بود و درانباری گم شده بود بالاخره پیدا شده است و باید آن را هم نصب کند. مادر بچه ها هم از پنج روز قبل هر روز یادآوری کرده که از صبح تا بعدازظهر درگیر کارهای خواهرش و وقت آرایشگاه است. شب هم مهمانیِ نوسازی خانهء یکی از دوستان. 

و از همه مهمتر اینکه شاخهء درخت لیموی حیاط پُشتی زیر بار سنگین لیموهایش شکسته است. یا می شکند اگر همین امروز آقای ناتمام لیموهاش را نچیند و شاخه هایش را هرس نکند. این همان درخت  لیمویی است که آقای ناتمام نهالش را همان هفتۀ اولی که به این خانه آمده بودند کاشت تا بعدازظهرهای تابستان پدر و مادرش را زیرش بنشاند که لقمۀ نان و کاهو بخورند با پیازخورد شده و نعنای خیس شده در سرکه یا سکنجبین؛ به یاد بچگی هایش. و حالا که لیموخان برای خودش درخت متشخصی شده آنقدر هر سال ثمر می دهد که شاخه هایش طاقت وزن  میوه های خودش را ندارند.

هر دم از این عمر می رود نفسی، کار بسیار و سکس کجا؟ کِی؟ با چه کسی؟

منهای پانزده ساعت:

آقای ناتمام در را برای کارگر باز می کند و جزئیات کار را به او توضیح می دهد. پسرش از اتاقش داد می زند که همین الان آبمیوه می خواهد و چون ساعت گذاشته است برای امتحان آزمایشی نمی تواند از سر جایش تکان بخورد. دخترش در همان لحظه اعلام می کند که همین الآن که وقت مُجاز استفاده از دستگاههای الکترونیکی در روز تمام شده باید به همکلاسی اش پیغام بدهد که کوله پُشتی جدیدش گلهای سیاه دارد واگر آقای ناتمام پانزده دقیقه به او وقت اضافه روی آیپد بدهد بعداً پانزده دقیقه بیشتر موسیقی تمرین می کند. آقای ناتمام وسط صحبت با کارگر و دخترش بوی سوختن پن کیکِ صبحانه را از آشپزخانه می شنود و کارتن آبمیوه را وسط آشپزخانه رها می کند تا زیر ماهیتابه را خاموش کند.

پسرش از اتاقش فریاد می زند که اگر نمرۀ امتحانش بد شد به خاطر این است که از تشنگی تلف شده است.

منهای چهارده ساعت و هشت دقیقه:

آقای ناتمام در یک فرصت استثنائی که به نظر می رسد همه جا امن و امان است و پنج ثانیه است که کسی با او کاری ندارد برای خودش قهوه آسیاب می کند و وزن می کند تا با یک فنجان اسپرسو یک لحظه استراحت کند. به محض اینکه دستگاه را راه می اندازد پیغام عصبانی همسرش را با حروف بزرگ روی تلفن می خواند که از دوربین دیده است که ماشین هنوز جلوی خانه است و کلاس دخترش که ده دقیقه با خانه  فاصله دارد هشت دقیقهء دیگر شروع می شود و آقای ناتمام یک کار درست هم نمی تواند انجام دهد و کلاس دیر شده است و آسمان به زمین رسیده است.

بنی آدم اعضای یکدیگرند - دوشنبه تا جمعه نه تا پنج بعد ازظهر.
 شنبه ها روی اعصاب یکدیگرند، تا دسته.
یکشنبه ها تعطیل 

منهای دوازده ساعت:

آقای ناتمام ظرفهای نهار بچه ها را جمع می کند و برای کارگری که چون از صبح دیر آمده و هنوز کارش تمام نشده یک ساندویچ درست می کند و پیغامهای سریالی همسرش را در‌ شرح میزان فشار عصبی ناشی از اشتباهات متعدد خودش را می خواند و بلافاصله از کوره در رفته و تلفنش را برمی دارد تا هر چه از دهانش در می آید را بگوید - یا تایپ کند. آقای ناتمام که اکیداً مخالف هرگونه بحث جدی و خانوادگی در محیطهای مجازی و بالخص پیغامهای کم محتوای تلفنی است نه می گذارد و نه بر می دارد و تمام بدبختیهای روز که روی سرش خراب شده است را دانه دانه می شمارد و به همسرش یادآوری می کند که قرار این است که هر کسی در هر جایی که هست صد در صد حضورش در همانجا باشد و به آن یکی در جای خودش کاری نداشته باشد مگر آنکه جان کسی در خطر باشد - و هیچ کدام از این ایرادهای دوزاری که همسرش با سوء استفاده از تکنولوژی به او می گیرد اهمیتی ندارد غیر از اینکه اعصاب او را آبگوشت کند و هر چیزی حدی دارد و دیگر طاقت ندارد و آخرالزمان شده است و الخ.

همسرش جوابی نمی دهد.

منهای یازده ساعت:

آقای ناتمام سی و هفت پیغام و پسغام بی سرو ته دیگر هم به همسرش فرستاده است که فلان است و بیسار است و ارتباطات سالم مستلزم احترام است حتی برای ایرادهای هر دو طرف؛ و همسرش به جواب ندادن ادامه می دهد.

کم گوی و گزیده گوی چون دُر، نادیده بگیر تا ماتحتش بسوزد همه غُر.

منهای نه  ساعت:

کلاس پیانو تمام شده است و آقای ناتمام پسرش را هم از تمرین بسکتال به خانه آورده است و با کارگر روزانه تسویه حساب کرده است و ظرفها را در ماشین گذاشته است و لباسهای شسته شده را تا کرده است ولی هنوز در کمدها نگذاشته است. آقای ناتمام بالاخره همه چیزو همه کس را به حال خودشان ول می کند و سراغ درخت لیموی عزیزش می رود. آقای ناتمام که خیلی هم درختبانی بلد نیست ولی درختها را دوست دارد دستکشهایش را می پوشد تا تیغ تیز لیمو دستهایش را نبرد. دو تا سطل بزرگ را از لیموهای رسیده و نرسیده اش جمع می کند و یک قطعه چوب بزرگ هم پیدا می کند تا زیر شاخهء خستهء درخت بگذارد و با طناب چوب را به تنهء درختِ عزیزش می بندد. قیچی باغبانی را هم بر می دارد و تعدادی از شاخه های پایینتر را هرس می کند تا درختش از بالا بیشتر رشد کند.

وقتی کارش تمام می شود به درختش لبخند می زند و به دستهایش نگاه می کند که از زیر دستکش که چند سوراخ پاره هم دارد خراش برداشته اند و خاکی شده اند و زیر ناخنهایش هم که سیاه. به دستشویی می رود و هر چه می گردد کیسۀ کوچک ناخن گیر را سر جایش در کشوی دستشویی پیدا نمی کند.

بدون اینکه فکر کند که حالا دمای هوای روابط زناشویی چند‌ درجه است  به همسرش پیغام می دهد که آیا می داند ناخنگیر کجاست؟ همسرش هم بدون در نظر گرفتن تعداد دقایق لازم پیش از جواب دادن سؤالات روزمره در حالت قهر بلافاصله جواب می دهد که نمی داند. حتماً باز بچه ها برداشته اند.

و بدین ترتیب دعوا و قهر و شاخ و‌شانه کشی در پیغامها تمام می شود - به خاطر گم شدن ناخنگیر.

منهای دو ساعت:

هنوز ظرفهای خالی شام روی میز است که دسر بستنی وانیل روی باقلوای گرم می رسد؛ آقای ناتمام وسط همهمۀ گفتگو ها و خنده ها و روی میز گذاشتن چنگالها و بلند کردن لیوانها به آدمهای دور میز نگاه می کند و به خانه ای که در آن نشسته اند فکر می کند و به خستگی خودش ‌و‌معاشرتهای کم عمق. به وقتی که از راه رسیدند فکر می کند که هنوز آفتاب غروب نکرده بود و منظره رؤیایی بود و آهنگ فرانسوی پخش می شد و آقای ناتمام برای خنده و جلوی دوربین زانو زد و از یکی از خانمهای جمع خواستگاری کرد. آن خانم هم خندید و اصلاً جدی اش نگرفت - بیشتر چون خانمی که انتخاب کرده بود همسرِخودش بود و هیچ خانم محترمی همسرش را بعد از بیست سال جدی نمی گیرد.

منهای بیست و سه دقیقه:

آقای ناتمام بعد از جیش و مسواک پتوی طرف خودش را کنار می زند و به همسرش یک شب بخیر زیر زبانی هم می گوید و دراز می کشد. همسرش با نوک انگشتِ شستِ پای چپش ساق پای راست آقای ناتمام را لمس می کند که یعنی کمی نزدیکتر شود. اقای ناتمام هم نزدیکتر می شود. همسرآقای ناتمام در گوشش می گوید جوابش مثبت است. آقای ناتمام کمی همسرش را با تعجب نگاه می کند و او را با تمام وجودش می بوسد و پاهایش را دور همسرش حلقه می زند و به کوری چشم احتمالات به تمام آرزوهای کوچکش می رسد.

***

آقای ناتمام همینطور که منتظر همسرش دراز کشیده است تا از دستشویی بیرون بیاید به سقف نگاه می کند و به روزش فکر می کند. و اینکه بهتراست  این هرس کردن و سبک کردن را خیلی جدیتر بگیرد برای شاخه های سنگین درخت لیموی عزیزش، و برای زندگی هم. خیلی

تا شقایق هست ، زندگی باید کرد.
و تا درخت لیمو.
و‌تا همخوابگی ، با کسانی که دوست داری.


۱۰ نظر:

  1. بنده‌خدا آقای ناتمام، یه جورهایی از هفت‌خوان رستم گذشت. ولی خوبه ختم به‌خیر شد :)
    روایت‌های جذاب آقای ناتمام‌ت عالیه رضا.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. ممنونم دزیره. روزمرگی همینه دیگه.

      حذف
  2. رضا من دیدم چقدر با تامل مطلب رو پختی و تیکه تیکه اماده اش کردی. عالیه. تکه های ادبی اون وسطا فوق العاده اس. اینکه میتونی لحن رو بی طرفانه نگه داری هم بسیار قابل تقدیره. چی بگم دیگه خیلی خوبه خیلی

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. اون چیزهایی که دیدی تلاشهای مذبوحانۀ من بود برای نوشتن وسط شلوغیها. می دونی جالب چیه - هر دفعه که بر می گشتم به نوشتن فکر قبلیم به نظر خودم احمقانه و بیخود میومد و سعی می کردم عوضش کنم - بعد آخرش که خودم خوندمش فکر کردم همون فکر اولم خیلی بهتر بود. خلاصه خواستم بگم بیشتر تلاشهای لحظه ای رو می دیدی تا آماده کردن یک متن :)

      حذف
    2. در نهایت نسخه خیلی خوب و روانی دراومده و شلوغی ها توش معلوم نیس. من وقتی ذهنم پراکنده اس خلاقیت ندارم. تازه توی سفر هم متنای خوب مینوشتی که دیگه خیلی جای تحسین داره .

      حذف
  3. آقای ناتمام خیلی عالی بود، خداروشکر که پایان داستان به آرامش ختم شد:)

    پاسخ دادنحذف
  4. ناخنگیر پیدا شد بلاخره؟

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. منم ذهنم درگیر شد :))

      حذف
    2. بله. همسر آقای ناتمام همان کشو رو باز کرد و ناخنگیر را سر جاش پیدا کرد و تنها توجیه اینه که آقای ناتمام علاوه بر همۀ ایرادهای دیگر کور هم هست.

      حذف