۱۶ شهریور ۱۴۰۵

خانه وقتی خانه شد

 یک قیچی برمی‌دارم که شاخه‌های حسن یوسف را هرس کنم. شاخه‌هاش بلند شده، برگ‌هاش هم توی آفتاب تابستان بزرگ و خوش‌رنگ شده‌اند، اما برگ‌های پایین ساقه‌ها پشت هم زرد می‌شوند و یکی یکی می‌افتند. چند روز پیش از مامان پرسیدم چه‌کار کنم؟ گفت «خواهرم گیاه‌پزشکه، نه من.» بهانه‌ای شد که جمعه زنگ بزنم به خاله‌ و بعد مدت‌ها باهاش صحبت کنم. دلم تنگ شده بود. از همه‌چیز حرف زدیم. گلدان را هم نشانش دادم، گفتم گلدانش کوچک شده، نمی‌دانم گلدانش را عوض کنم، یا حالا که این ساقه‌ها از پایین لخت شده‌اند و هیچ برگی ندارند، بزنمشان و بگذارم گیاه اصلی همین‌طور بماند. گفت گلدانش بزرگ نیست. همین ساقه‌ها را بزن بگذار تو آب. حتی گفت بعد اینکه ریشه دادند بکارمشان تو همین گلدان، اما به نظرم جاشان تنگ می‌شود. چهارتا ساقه را چیدم، یکی‌شان گل داده. ساقه‌های بلند را گذاشتم تو گلدان شیشه‌ای، مرتبشان کردم و گلدان را گذاشتم روی میز چای‌خوری. قشنگ شد.

فکر کردم حالا که دست به کار شده‌م، به بقیه گلدان‌ها هم برسم. چندتاشان خاکشان کم است، یا گلدانشان باید عوض بشود. یک روزنامه پهن کردم، کیسه خاک و گلدان‌ها را گذاشتم روش. یک گلدان قاشقی دارم که کنارش یک سنسوریای پاکوتاه هم هست. یکی از گلدان‌هایی است که از خانه بِک آوردم. مستأجر قبلی همراه وسایل یک عالمه هم گلدان گذاشته بود براش، اما حالا که داشت می‌رفت یه کشور دیگر نمی‌توانست آنها را ببرد. می‌خواستم سنسوریا را جدا کنم، اما سنگ‌ریزه یا جایگزینی نداشتم بریزم کف گلدان برای زه‌کشی. خاکشان را اندازه کردم تا فردا از حیاط سنگ بیاورم.

در مواجهه با شهر جدید برای کم کردن بار ناآشنایی، یک آیین شخصی‌ ساخته‌ام. برای اخت شدن با شهر، در اولین فرصت، کفش‌های دُوَم را می‌پوشم و می‌روم می‌دوم و شهر را کشف می‌کنم. خانه هم هروقت آن‌قدر مرتب شد که شبیه میدان جنگ نباشد، یک گلدان طبیعی براش می‌گیرم. گلدان طبیعی برای من یعنی آنقدر از بهت و سراسیمگی جابه‌جایی و تغییر درآمده‌ام و آنقدر اینجا خواهم ماند که بتوانم مسئولیت مراقبت از یک موجود زنده را به عهده بگیرم. البته از بین همه گیاهان، پتوس یک جور دیگری خانه را برایم خانه می‌کند. اولین گلدانی که اینجا گرفتم، اسپاتی‌فیلوم بود. بعدتر از پتوس‌های دانشگاه هم یک قلمه گرفتم، اما ساقه مناسبی را جدا نکرده بودم و طول کشید تا ریشه کند. هنوز هم فقط دو سه برگ کوچک دارد. این شد که آن روزی که بک گفت بروم و ببینم از وسایلش چیزی می‌خواهم یا نه، پتوسش را که دیدم چشم‌هام برق زد. امشب به پتوس هم خاک اضافه کردم، آرام و با احتیاط برگرداندمش روی شوفاژ و با حوصله ساقه‌های کمندش را از هم باز کردم و دور گلدان پخششان کردم. یکی از ساقه‌هاش تا انتهای شوفاژ می‌رسد و دارد از گوشه پنجره بالا می‌رود. کیف می‌کنم.

باید فکری برای یکی دو ماه بعد که شوفاژ را روشن می‌کنیم بکنم.

۳ نظر:

  1. چه خوب که دست‌ات به نگه داشتن گل آشناست 🌿🌱☘️🌺

    پاسخ دادنحذف
  2. برای من هم گل خونه رو خونه‌ام می‌کنه.

    پاسخ دادنحذف
  3. وای منم عاشق پتوسم.به نظرم هر خونه‌‌ای باید پتوس داشته باشه

    پاسخ دادنحذف