خستهام. دیشب ساعت یک شب بالاخره نوشتن بخش نتایج مقاله تموم شد. قرار بود دو سه روز براش وقت بذارم، بفرستمش برای سوپروایزرم و برگردم به روتینم، اما دو هفته کل وقتم رو گرفت و روتینم رو هم خراب کرد. میخواستم از امروز برگردم به اپلای کردن ولی واقعا خسته بودم.
یه پلیلیست از آهنگهای پاپ قدیمی ایرانی داره پلی میشه، ابی و داریوش و گوگوش و سیاوش. هم حالم رو بهتر میکنه و هم دلتنگتر. نوشتنم نمیاد. وبلاگ شخصیام رو باز میکنم. آخرین پستش برای حدود سه سال قبله. نوشته پایین رو که میخونم میرم به روزهای بعد از اون شبی که یک آن یه دست اومد جلوی صورتم و در حالی که صدام از فشار بازویی که گردنم رو سفت گرفته بود در نمیاومد احساس ناتوانی مطلق کردم. تمام سناریوها از جلوی چشمم گذشت و یک آن فکر کردم تو این خلوت و تاریکی این آدمی که صورتش رو هم ندیدم، هررر کاری میتونه باهام بکنه. چه روزهای سختی رو گذروندم تا رد بشم ازش و برسم به از چیا الانی که یادم نمیاد دفعه قبلی که تو تاریکی راه رفتم، یاد اون شب افتاده باشم و از ترس برگشته باشم پشت سرم رو نگاه کرده باشم.
You can't heal what you don't let yourself feel
امروز درست قبل از جلسه تراپی یا دقیقتر بخواهم بگویم در آخرین دستشویی قبل از تراپی داشتم فکر میکردم من اگر افسردگی هم بگیرم، افسردگی با کارکرد بالا یا High function depression میگیرم. همه کارهایم را میکنم و افسرده هم هستم.
تقریبا تمام جلسه را گریه کردم. با جمله «حالم خیلی بده» شروع کردم، کمی بغضم را نگه داشتم و از یک جایی ولش کردم و بقیه جلسه را گریه کردم. بعد از جلسه هم تا چند دقیقهای گریه میکردم. بعد یاد همان فکر افسردگی افتادم، دیدم این هم بخشی از همان هایفانکشنالیتی است. حالم بد است، این را از فکرها و احساساتم میفهمم. اما وقتم را برای اینکه توی آن احساسات غرق شوم و کامل تجربهشان کنم نمیگذارم. انگار در لیست کارهایم، آن یک ساعت جلسه تراپی دو هفته یکبار را گذاشتهام برای اینکه با حال بدم از نزدیک مواجه شوم. انگار آنجا وقت بدحالی و گریه کردن است، اما بیشتر از آن زیادی میشود و وقت ندارم.اشتباه میکنم، میدانم. تراپیستم هم همین را خواهد گفت.اصلا اندر مسأله هایفانکشنالیتی حکایت همین بس که به تراپیستم گفتم کل شهریور را خانهام و کسی را نمیبینم که روانم التیام بیابد و او هم تأیید کرد. بعد از جلسه یادم افتاد شب قبلش در یادداشتهای روزانهام داشتم حساب میکردم هرروز 12 ساعت میتوانم برای یادگیری برنامهنویسی و کارهای اپلای و ورزش و یک فیلم وقت بگذارم و بعد هی حساب میکردم کم نیست؟ 7 ساعت هم که میخوابم، هنوز 5 ساعت دیگر میماند که 3 ساعت هم اگر بگذارم برای غذا خوردن و کارهای خانه، باز دو ساعتی وقت دارم. چطور پرش کنم؟
جمله عنوان پست را یک سال پیش بعد از اینکه در خیابان خفتم کردند نوشتم روی عکس منظرهای و گذاشتم بکگراند گوشیام که هربار ببینم و یادم بیفتد که باید بگذارم ترس و خشم و غم بیاید، وجودم را پر کند و هرچقدر خواست بماند و خودش بگذرد، وگرنه heal نمیشود. حالا هم گمانم باید دوباره بگذارمش بکگراند گوشی.
متاسفم برای رنجی که کشیدی ستاره 🫂
پاسخ دادنحذفهمیشه همینه. آدم یادش میره که چه روزهایی رو گذرونده تا به اینجایی که الان هست برسه
پاسخ دادنحذفستاره جان متاسفم برای اون روزهای سختی که گذروندی .
پاسخ دادنحذفخوشحالم که الان تو جای امنی
پاسخ دادنحذف