۱۴ مرداد ۱۴۰۵

شصتمین روز _ Setsunai (切ない)

 یک لغتی تو احساسات و عواطف ژاپنی هست به اسم "Setsunai" .

"ستسونای دردی است که با عشق درآمیخته است؛ حسی شیرین و تلخ. چیزی را با تمام وجود می‌خواهی، اما می‌دانی شاید هرگز به آن نرسی. این احساس، هم دردناک است و هم به شکلی عجیب، زیبا."

ستسونای معادل فارسی و انگلیسی ندارد.


دستش رو انداخت دور کمرم و منو محکم به سمت خودش کشید. من ' تو بغلش داشتم آب میشدم. از حرارت داشتم ذوب میشدم. می‌خواستم بیام بیرون اما باز سست شده بودم.‌

 دستم رو بردم سمت سینه ش و با دکمه‌ی لباسش بازی کردم. یک کم سرم‌ رو بردم عقب.  دو تا دست بزرگ و مردونه‌ش رو گذاشت دور سرم و چونه‌م رو آورد بالا و  منو بوسی. لبم رو گاز گرفتم و یک کم عقب کشیدم خودم رو. 

دوباره دست‌هاش رو حلقه کرد دور کمرم.

 فهمیده بودم باز  دارم دیوونه‌ش می‌کنم. اونم دیوونه‌م کرده بود. مثل قدیما. 

گفت که دلش خیلی برام‌ تنگ شده.گفت متاسفه و باید ببخشمش . گفت طاقتش طاق شده ولی کاری از دستش برنمیاد. 

حرصم گرفت که باز هم داره منطقی رفتار می‌کنه. باز هم بهانه میاره. زدم تخت سینه‌ش که از بغلش بیام بیرون دیدم نمی‌تونم. زدم زیر گریه. گفتم پس بذار برم ولم کن. بذار برم پی کارم. پی زندگیم. این چه جور عشقیه آخه. من تو رویای تو گیر افتادم. نمی‌خوام ببینمت. نمی‌خوام منو ببینی دیگه.

گفت باشه برو .من ولت می‌کنم. دیگه برو.

ولم کرد.

از دست‌هاش سر خوردم و افتادم.

همه‌جام زخمی شده بود و خون میومد از لب و چشمم.

 بال‌هام‌شکسته بود چون پرتم کرده بود.

قلبم درد گرفته بود. انگار نفسم تنگ شده بود. '


از خواب که پریدم فهمیدم یک پنیک ریزی کردم دوباره. 

فهمیدم چه‌قدر خواب ملموس و عجیبی بود. هم تلخ بود هم شیرین. 

دردم اومده بود. اما لذت هم برده بودم 

مثل ستسونای

دلم تنگ شد براش . برای خیلی قدیما

زیر لب همش گفتم ستسونای

ستسونای...

۱۰ نظر:

  1. این حس که بیدار میشی ولی هنوز انگار تو دنیای خوابی. زمان و مکان رو گم می‌کنه آدم...

    پاسخ دادنحذف
  2. چقدر این ستسونای رو خوب تونستی توی این خواب معنا کنی ؛ دقیقا همزمان لذت بخش و شیرین بود و دردناک و تلخ !

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. مرسی مستانه جان. واقعا خودش بود برام!

      حذف
  3. آخ دزیره چقدر قشنگ نوشتی :*

    پاسخ دادنحذف
  4. چه خوابی! چه پایانی!

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. آره شهاب. تا چند ساعت گیج بودم حتی توی بیداری!

      حذف
  5. آخ که دست گذاشتی کجا :\ . میدونی این ستسونای که گفتی تو خواب خیلی عمیق تر حس میشه انگار :( انقدر که اون قسمت تلخ و گسش تو بیداری هم همینطور میمونه تو جونتج

    پاسخ دادنحذف