۰۷ شهریور ۱۴۰۵

بیبی چک

 اگر ژانر Body horror اذیتتان می‌کند و فکر می‌کنید که خواندن راجع‌به بیماری‌ها و محیط درمان اذیتتان می‌کند این پست مناسب شما نیست!

دخترک چهارده ساله است و جلوی من نشسته. پریودش عقب افتاده و تهوع دارد. معمولاً از نوجوانان برای حفظ پراوسی بدون حضور والدین شرح‌حال می‌گیرم. معمولاً والدین با اکراه بیرون می‌روند. از دخترک پرسیدم رابطه‌ی جنسی داری؟ گفت نه! پرسیدم دوست‌پسر داری؟ گفت نه. و بعد پرسید در مورد من چی فکر کردید؟ توضیح دادم من باید از همه این سوال‌ها رو بپرسم. بعد آزمایش نوشتم. مادرش را صدا کردم و گفتم که یک سری آزمایش‌های هورمونی هست و در ضمن آزمایش بارداری هم شامل آن می‌شود. مادرش لب و لوچه ورچید که یعنی چی؟ بارداری چرا؟ توضیح دادم که برای تمام خانم‌ها در هر سنی ما این آزمایش رو باید در صورت عقب افتادن پریود بنویسیم. مادر قانع نشده بود و دختر دستپاچه بود. باز توضیح دادم که مشکلی نیست و در صورت ارجاع به دکتر زنان باز هم این آزمایش خواسته میشه و بهتره در مرحله‌ی اولیه با یک‌بار خونگیری انجام شه. کمی بهتر شدند و رفتند. هرچند که هنوز به نظرشان من پزشک خنگ یا وسواسی یا نامحترمی بودم.

سال ۸۸ من پزشک عمومی و در حال گذراندن دوره‌ی طرح بودم. تک پزشک اورژانس یک شهر نسبتاً محروم در حوالی بوشهر. مریض‌های متنوع که از شهرها و روستاهای اطراف به ما ارجاع می‌شدند را ویزیت می‌کردیم و در صورت نداشتن امکانات به بوشهر ارجاع می‌کردیم.

 در یکی از شیفت‌های من دختری نالان که زیر بغلش را دو خانوم دیگر گرفته‌ بودند، از در اورژانس وارد شدند. چادر عربی سرشان بود و جز عرب‌های ایرانی حومه‌ی اون منطقه بودند. نگهبان بلافاصله تا دختر را دید گفت اگر باردارید ببریدش زایشگاه. دو خانوم همراه، بلافاصله با لهجه‌ی عربی شروع به دعوا کردند که خجالت بکش. دخترمان دل‌درد دارد. 

دخترک را روی یکی از تخت‌های خالی خواباندند. روز شلوغی بود. از مریض سنگ کلیه تا دیابت روی تخت‌ها بودند و من مثل فرفره از این تخت به آن تخت دوان بودم. بالای سر دخترک که رفتم شکم بزرگ و برآمده‌ی دخترک جلب توجه می‌کرد. دخترک به خود می‌پیچید. بلافاصله گفتم که این شکم حاملگیه و ببریدش زایشگاه. دو خانوم عرب زبان شروع به پرخاش کردند که دختر ما باکره است و کمی چاق شده و شما حق ندارید تهمت بزنید. تصمیم گرفتم یه آزمایش ادرار بنویسم که پرستار باتجربه که همیشه کمک دستم بود بهم گفت ممکنه احتباس ادراری باشه و مثانه انقدر ورم کرده و بیا برایش سوند بگذاریم. با وجود اینکه هنوز برام عجیب بود که مثانه انقدر ورم کنه، تصمیم گرفتیم دختر را معاینه ژنیتال کنیم و در صورت لزوم سوند بگذاریم.

خانواده دخترک در ابتدا اجازه ندادند، با این استدلال که دختر ما باکره است و گذاشتن سوند باعث پارگی پرده‌ی بکارت میشه. در این حین مریض بدحال دیگری آوردند و من به آقای پرستار سپردم که راضی کردن خانواده با تو، تا من بتوانم این مریض تشنج را کنترل کنم.

بعد از صحبت‌های متوالی من و آقای پرستار با پدر و مادر بیمار که اصلا آناتومی اون منطقه متفاوت است و مادر بیمار را با خودمان داخل میبریم و پرده را نشانش می‌دهیم و خودش شاهد باشد که آسیبی نخواهد خورد، بالاخره راضی شدند.

دخترک را بردیم داخل. در حضور من و یکی از خانوم‌های پرستار و مادر بیمار. لباس زیر دختر را که خیس آب بود خارج کردیم و بععله. خبری از پرده‌ی بکارت نبود. سر نوزاد میان پاهای دخترک گیر کرده بود. مادرش رو صدا کردم و گفتم این سر بچه است و دختر شما در آستانه‌ی زایمان است. مادر دختر شروع به جیغ و داد به زبان عربی کرد که این دروغ است و فلان. در عرض چند دقیقه دخترک با دو سه فشار نوزاد را سالم زایمان کرد و تحویل گرفت. 

خسته شده بودم و گیج بودم. در استیشن که نشستم مادر را صدا کردم و گفتم چرا دروغ گفتید؟ می‌دونستید که به قیمت جان دختر و بچه تموم می‌شد؟ دوباره شیون عربی کرد که همه اینها دروغ است و من هنوز باور نمی‌کنم. 

اینکه اگر بچه در شکم دختر می‌مرد یا دخترک حین زایمان آسیب می‌دید از نظر قانونی چه اتفاقاتی برای من و تیم اون شیفت می‌افتاد یک طرف، دروغگویی مادر و پنهانکاری آن‌ها یک طرف دیگر اعصابم رو به‌هم ریخته بود. پرستاران بومی می‌گفتند که این‌ها از یک قبیله بسیار متعصبن و احتمالا می‌خواستند بچه را در خانه زایمان کنند و از بین ببرند که نشده و بعد ترسیده‌اند و به بیمارستان آورده‌اند.

تا سال‌ها بعد از اون شیفت گاهی خواب می‌دیدم با مادر دخترک دعوا می‌کنم‌ که چرا بهم نگفته که دخترش باردار است. یا خواب می‌دیدم دخترک بچه‌ی مرده زایمان کرده است.

استادی داشتیم که همیشه می‌گفت هر جنس مونثی که در محدوده‌ی سن بارداری است را حامله فرض کنید مگر خلافش ثابت شود. 

برای آقای پرستار تعریف کردم و گفت باید حامله در نظر بگیریم حتی اگر خلافش ثابت شود :)

۱۱ نظر:

  1. خب پیگیری نشد که بچه رو نکشن؟ مددکار اجتماعی داشت اونجا؟ چقدر عجیب واقعا. چجوری میتونن اینقدر خودشون رو بزنن به نفهمی !

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. مددکار داشت. من بعداً پیگیری کردم ولی چون برای روستاهای دور بودن خبری گیرم نیومد

      حذف
  2. Body horror منو یاد اون فیلمه انداخت که دمی مور بازی کرده پارسالا که بدنش تغییر شکل میده …

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. آره. نتونستم کلمه‌ی مناسب‌تری پیدا کنم. بعضی افراد از خوندن مسائل مربوط به درمان حس خوبی پیدا نمی‌کنن

      حذف
  3. چه خوبه که دیگه به پرایوسی بچه‌ها هم اهمیت میدن پزشکا. خیلی سختی کشیدیم تا به یه سری بدیهیات رسیدیم ها. چقدر نوجوان بودم از دکتر رفتن به خاطر همین چیزا بدم میومد.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. بازم خیلی کار داریم تا برسیم به اون نقطه که والدین و پزشک و نوجوان به این نقطه برسن و اعتماد شکل بگیره

      حذف
  4. وای چه وحشتناک سایه :((
    کی درست می‌شه این چیزها !! خیلی راه داریم هنوز تو مناطق محروم.

    پاسخ دادنحذف
  5. زن بودن توی ایران سخته ، توی شهرهای مرزی و مناطق محروم که دیگه زن بودن مصیبته:(

    پاسخ دادنحذف
  6. چون عنوانش مربوط بود من کلشو خوندم. ولی واقعا ممنون بابت هشدار اولش چون من دقیقا ازونام که حالشون بد میشه وقتی دکترا خیلی رندوم از کارشون تعریف میکنن. ولی دیگه الان خودمو خیلی در معرض این چیزای زایمان قرار میدم آماده باشم :((((

    پاسخ دادنحذف