۱۵ مرداد ۱۴۰۵

روز بیست و دوم از چ.د

 دوروزه دختره رفته خونه مامانم. خونه سوت و کوره. حتا این گربه هم حوصله نداره و یه گوشه کز کرده. من و این مرد هم‌دوروزه از خونه بیرون نرفتیم. غذا رو سمبل کردیم و خیلی حتا حرف نزدیم باهم. امروز بهش گفتم این بچه مهاجرت کنه چقدر زندگیمون مرده میشه. 

لعنت به این زندگی که بچه بزرگ کنی بعد بفرستش بره یه جای دور. نبینیش. تنها بمونی، تنها بمونند و مجبوری خوشحالم باشی که دورند ازت. تضاد در تضاد

۲ نظر:

  1. تصورش هم برام وحشتناکه عزیزم...همش می‌گم نکنه مجبور شم بذارم بره :(

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. من همین الان هم یکیشونو فرستادم. اینم بره دیگه نمیدونم چیکار باید بکنم ولی باید بره😔

      حذف