۰۸ شهریور ۱۴۰۵

یکشنبه ی بی عنوان

یکشنبه ی شلوغیه ظاهرش آرومه ها درون ذهن من شلوغه. از صبح با بچه بودیم رفتیم بوفه رستوران ژاپنی و بعد دنبال بلندر گشتیم چون میخواد اسموثی درست کنه. بعد از خرید بلندر خواسته که بریم فروشگاه حیوانات خانگی ببینیم . خوب که همشون الرژی زا هستن براش و نمیتونه منو به دردسر بندازه. برگشتم کمی استراحت کردم چون عصر هم با مرد قرار دارم هم ساعت نه به بعد با نورا از روستای آبنبات. نورا نوشته که ماجراهای هیجان انگیزی برای تعریف کردن داره. دو هفته اس از حواسپرتی نتونستم باهاش حرف بزنم. امیدوارم امشب به موفع برگردم و بشه.

دو تا از دوستانم که هر کدوم یک ساعت تایم لازم دارن هم توی صف هستن. دانیلا زنگ زده و جواب ندادم. یه دوستی هم دارم خیلی قدیمی و صمیمی که اگه چند روز ازش بی خبر بمونم و یا زنگ بزنه جواب ندم ناراحت میشه. ناراحتیش اینطوریه که از ته وجودش غمگین میشه انرژیش افت میکنه و میگه فکر کردم تو دیگه منو دوست نداری. ما بیست ساله با هم دوستیم و سیستمش با من اینطوری شکل گرفته. خیلی وقتها هم  قدیما از دستم ناراحت شده و گریه کرده حتی. که تو چرا همش پسرهای دور و برتو لوس میکنی منو فراموش میکنی. چهار سال از من کوچیکتره. وقتی در ایران آشنا شدیم من  و الف با هم زندگی مشترک داشتیم  اون زمان بخاطر از دست دادن ناگهانی پدرش افسرده بود خیلی میومد خونه ی ما میموند. خونه ی ما حالش خوب بود و دختر ما شده بود. هنوز تعریف میکنیم از سفرهایی که با هم رفتیم و غذاهایی که میپختم و دوست پسرهاش که میاورد خونمون و مهمونی هامون و کلی خاطره. الان سالهاست که نروژه مادرش رو هم از دست داده و بند روانی ما هنوز بهم وصله. من انرژیم کم شده  نمیتونم مثل سابق بهش توجه و رسیدگی کنم. واقعا نمیتونم دیگه. مثلا ماهی یک بار میتونم نه هفته ای دو بار. الان سه روزه حرف نزدیم و میدونم منتظره بهش زنگ بزنم. هر دفعه هم از کیس های مختلف و مردهایی که دیت میکنه تعریف میکنه و من هم اسم هاشونو قاطی میکنم و یادم میره کی به چی بود و ازم نظر میخواد و یه چیزایی الکی از خودم در میارم. میفهمه حواسم پرته و میگه بمن توجه کن و نظر بده . خب من همه ی فامیلشونو میشناسم با دختر خاله و دختر عمه اش دوستی های جداگانه دارم. میدونم با کسی اینطوری که با منه نیست.  برام جالبه که چرا اینطوری روی من حساب میکنه؟ 

حوصله ندارم بهش زنگ بزنم و امیدوارم دلخوری و قهری اتفاق نیفته.

الان فکر میکنم مدت زیادیه وقتی میگم ذهنم شلوغه یه قسمتش بخاطر این دوستمه که مجبور میشم زمانم رو طوری صرف کنم که دلم نمیخواد و این اذیتم میکنه. خیلی وقته که اذیتم میکنه. 

۷ نظر:

  1. کاش براش توضیح بدی این قضیه رو

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. به زبونهای مختلف گفتم. میگه هر وقت نمیخوای جواب نده. ولی ناراحت و پژمرده میشه

      حذف
  2. ای بابا چه سخت نیلی! تو هم که مهربون...دلت نمیاد که تنهاش بذاری‌ :(
    ولی لطفاً حواست به‌خودت هم باشه. اون چون حساسه به‌هر حال ناراحت خواهد شد!

    پاسخ دادنحذف
  3. این نظر توسط نویسنده حذف شده است.

    پاسخ دادنحذف
  4. نیلی چقدر سخته این مدل دوستی ها ؛ من فراری ام از وابستگی های این مدلی ، چه از طرف دوست صمیمی م باشه و چه پارتنرم ، گاهی آدم حوصله نداره و باید این موضوع پذیرفته بشه .

    پاسخ دادنحذف
  5. دوستی دردسر دار دیگه چه مصیبتیه

    پاسخ دادنحذف
  6. تو که اینقدر براش انرژی میذاری، اونم برات وقت میذاره و حدو حدودشو میدونه؟ چون اگه نه، داری کار داوطلبانه میکنی نه دوستی :(

    پاسخ دادنحذف