وسطهای راه رفتن میفهمم بدنم هنوز دلش میخواهد راه نرود. همان را برمیگردم خانه. حتی دوبه شک میمانم پیاده برگردم یا اوبر بگیرم. از خانه دورم. راه را برای خودم نصف میکنم. نصف تا کافه آتلیه و نصف از کافه تا خانه. به قدر یک قهوه مینشینم تا بتوانم راه بروم باز. به خانه که میرسم کتری را پر میکنم دکمهاش را میزنم و تا آب جوش بیاید دو برش نان پروتئینی میگذارم برشته شود. یک دوش سهدقیقهای میگیرم و برمیگردم توی آشپزخانه. پنیر کاتج را هل میدهم آنورتر و از پشتش پنیر خامهای را و گردو را از یخچال میآورم بیرون. و بلوبری، یک کاسهی پر بلوبری. یک تیبگ زنجفیل و لیمو میاندازم توی لیوان و پنیر خامهای را میمالانم روی نان. سرم دارد گیج میرود و دلم خرما میخواهد. بدنم اصلاً دلش نمیخواهد برگردیم به زندگی عادی. تست پنیر و گردو و کاسهی توت آبی و لیوان چای و خرما و یک مشت قرص را برمیدارم میآیم توی اتاق. برمیگردم توی تخت. در لپتاپ را باز میکنم و مینشینم به خواندن پست رضا.
یاد قدیمهای وبلاگستان میافتم که آدمها هر روز مینوشتند. پستهای طولانی و شخصی. یادم میآید شبها بعد از خواباندن بچهها، میرفتم توی کتابخانه، در را میبستم مینشستم پشت میزم و تا مودم دایل آپ بتواند وصل شود، چه انتظار و هیجانی میدوید زیر پوستم.
کامیار یک عکس سهتایی میفرستد از تهران: از خودش با مهرداد و رضا. از عزیزترین آدمهای زندگیام، توی یک قاب. مینویسد جات خالی:*
جایم خالی است.
ای بابا از این جاهای خالی و ای باباتر از آن خاطرهی بوق اتصال مودم به اینترنت ...
پاسخ دادنحذفچه روزها چه روزگاری ...
قلب و بغل برای این روزهایت ...
پاسخ دادنحذفمن شرطی شده ام خوراکی های که مینویسی چک کنم ببینم کدام را دارم یا ندارم که تهیه کنم و همونطوری که میگی بخورم🙄 یکی از بچه ها از لوبیاچیتی و دنده نوشته بود سرچ کردم وبلاگ اصلی ، نیومد چیزی. از همه مطالب زیبا من به غذاها چسبیدم 😎
پاسخ دادنحذف:)))))))))
حذف