۰۹ شهریور ۱۴۰۵

آن کله‌غازی که منم

از همون روز اول ثبت‌نام تو ساختمان حافظ فهمیدم که یه چیزیش با بقیه فرق داره برا همین شماره‌اش رو درجا گرفتم. توی چهار سال و نیم دوره‌ی لیسانس فهمیدم فرقش چی بود: تو حال‌وهوای خودش بود و خودش رو به زحمت همرنگ جماعت شدن نمی‌نداخت. همون سال دوم یه کیف گنده نارنجی جیغ خریده بود. می‌نداختش روی شونه راستش و با آرنج به خودش فشارش می‌داد می‌گفت بهم گرما می‌ده. این‌جور خل بود و من هم همین خل‌گیری‌هاش رو دوست داشتم. من مطمئن بودم همون خانوم حراستیه که به لاک تف‌دهنی من گیر می‌ده یه روز بالاخره گیرش می‌ندازه ولی لابد خانوم حراستی هم می‌دونست که این دختر اصلاً اسلام به خطر بینداز نیست. 

دوستیمون ادامه پیدا کرد. اون فوق‌لیسانسش یه دانشگاه دیگه قبول شد، من یه دانشگاه دیگه. ولی مثل همون دوره‌ی لیسانس، موقع تز نوشتن که شد جفتمون افتادیم به روغن‌سوزی. اصلاً هیچ‌کدوممون برای تز نوشتن، آفریده نشده بودیم. طبق معمول رفته بودیم سخت‌گیرترین استادی که می‌تونستیم رو به عنوان استاد راهنما گرفته بودیم و حالا مثل خر تو گل گیر افتاده بودیم. انتظارات استاد از شکل پایان ‌نامه کجا و مهارت‌های نوشتاری و مایکروسافت ورد ما کجا.

با همون الگوی پایان‌نامه‌ی لیسانس،‌ ترم اول رو فقط به فرضیه و پیاده‌سازی گذرونده بودیم و دوپامین به ته دیگ خورده بود. جفتمون یه ترم تمدید کرده بودیم که فقط پایان‌نامه رو بنویسیم. دیگه رسیده بودیم به ماه آخر و وضعیت قرمز بود. واقعیت این بود که از حجم کارای مونده و محال بودن رسیدن به ددلاین انقدر استرس گرفته بودیم که فقط وقت تلف می‌کردیم. طبق معمول اون گوشم رو مخملی کرد که اگه هفته‌ای دو روز،‌ ساعت ناهار بریم استخر، بهینه تز می‌نویسیم چون ساعت تفریح مشخص می‌شه. که مسلماً بهینه‌تر نبود ولی بیشتر خوش می‌گذشت.

روزهایی که باباش بهش ماشین می‌داد میومد آزمایشگاه استادش تو شهید بهشتی. من هم از آزمایشگاه خودمون تو گیشا تاکسی می‌گرفتم تا دم ورودی شمالی باشگاه انقلاب. اون‌جا سوارم می‌کرد می‌رفتیم استخر.

مسلماً اون باشگاه و کلاسش یه چیزی بود که ما نه به خودش و نه به آدماش احساس تعلق می‌کردیم ولی خوبیش این بود که اون ساعت خیلی خلوت بود. مخصوصاً استخر که خالیِ خالی بود. اون ساعت اصلاً وقت استخر اومدن خانوما نبود. نارنجی به آب که می‌رسید همه چی یادش می‌رفت. فقط دوست داشت شنا کنه. ولی از زیر دوش دیگه یه بند راجع‌ به بدبختیای تز نوشتن حرف می‌زدیم. این‌که استادش توی ویرایش فصل سه بیشتر از این‌که غلط تخصصی بگیره به آداب نگارش مثل فاصله بعد از ویرگول و نیم‌فاصله بند کرده. یا این که یادم رفته دکمه ذخیره رو بزنم و وُرد کِرّش کرده و هرچی تایپ کرده بودم پریده.

این‌جور بگم که صحبت‌های مهم و درخور می‌کردیم و چیزی در دنیا مهم‌تر از دراومدن از چاهی که توش بودیم نبود.

تا این‌که اون روز، بعد از شنا توی رخت‌کن به جز ما دو تا خانوم دیگه هم بودن. مسلما اونا هم داشتن در مورد مشکل مهم و درخور بحثشون با آب و تاب حرف می‌زدن: وقت آرایشگاه، کارایی که باید بکنن و نکنن. دیگه خودتون حدس می‌زنین اون نارنجی که برای ابرو برداشتن و کوتاه کردن مو می‌رفت خونه‌ی آرایشگر بازنشسته چون از آرایشگاه واقعی و شلوغیش فراری بود، نه‌تنها از حرف‌های اینا سر درنمی‌آورد، به خاطر از دست دادن فضای خصوصی‌مون هم به تنگ اومده بود. مامانش دو سال بود ازم کمک می‌خواست که راضیش کنم ماتیک بزنه، ولی مرغ نارنجی یه پا داشت. حتی کنجکاو نبود که با‌ آرایش چه شکلی می‌شه! من رو هم از صرافت های‌لایت انداخته بود، از بس این تصویر رو برام ساخته بود که یه روز موهامون خودش های‌لایت نقره‌ای می‌گیره. بی‌دردسر، شیک و طبیعی! 

من جلوی آینه خط لب می‌کشیدم. اون هم داشت مرطوب‌کننده‌ی انبه‌ش رو به پاهاش می‌مالید. می‌دونستم خون‌خونش رو داره می‌خورد. معلوم بود منتظره ساکت شن. داشتن نفس تازه می‌کردن که نارنجی خیلی جدی و بلند برگشت بهم گفت: «راستی از فی‌فی جون وقت گرفتم موهامو سبزِ کله‌غازی کنم.»

دلم می‌خواست بخندم ولی سکوت خیلی سنگین بود. برای اینکه با بقیه چشم تو چشم نشم فقط نگاش کردم. صورتش ریلکس شده بود. تو سکوت کامل خط چشم و سایه‌ام رو زدم. مقنعه‌هامون رو کشیدیم سرمون و زدیم بیرون.

 تو ماشین در حالی که سالادمون رو که از خونه آورده بودیم می‌خوردیم پرسیدم: «این سبز کله‌غازی رو از کجات آوردی؟»

«چه می‌دونم! یه چیزی گفتم ساکت شن.» چشم‌هاش رو بست. «مریم، فکر کن اگه همچین رنگ مویی بود، آدم چه قشنگ می‌شد. برسونمت گیشا؟»

ضبط رو روشن کرد و راه افتاد. افتاده بود روی دور مولانا.

«آه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم
کی ببینم مرا چنان که منم»

۱۲ نظر:

  1. چه بامزه
    من خیلی دوست دارم موهامو رنگ فانتزی کنم ولی نمیشه به خاطر محیط کارم :(

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. فکر کن کله‌غازی کنی موهات رو چه اسلامی رو به خطر میندازی. چه خانواده‌هایی رو از هم می‌پاشونی.
      ولی امیدوارم یه روز امتاحانش کنی.
      اون سال‌ها اصلا چنین رنگ‌هایی تو بازار نبود :-))

      حذف
    2. واقعاً برید مطب ببینید پزشکتون موهاش کله غازی یا نارنجی جیغه، نظرتون عوض میشه؟ جا میخورید؟ خیلی دوست دارم بدونم :))))

      حذف
    3. خوب نظر من که معلومه :-)) نظر بقیه رو می‌‌خوام بدونم منم 😆
      به نظر من بدن آدما مال خودشونه. در این‌که آرایش، رنگ مو، تتو و پیرسینگ یه وجهی از شخصیتشونه شکی نیست ولی آیا از تخصصشون و تعهدشون کم می‌کنه؟ نه.
      آیا دکتره قراره دوستم صمیمیم باشه یا من رو خوب کنه؟

      حذف
    4. من خوشحال هم میشم ببینم موهای دکترم کله‌غازیه چون مطمئن میشم اونم انسانه و دلش خواسته و آدم ماشینی نیست خب 😁

      حذف
  2. انگار یک قصه‌ی کوتاه تعریف کردی.

    پاسخ دادنحذف
  3. چه باحال بود...حالا معنی اسم این‌جات بیشتر هم می‌شه :)

    پاسخ دادنحذف
  4. ای خدا خیلی قشنگ نوشتی نارنجی جون تو شازده کوچولوی وبلاگستانی ❤️

    پاسخ دادنحذف
  5. سلطان رنگ های فانتزی خواهر منه، از قرمز و سبز و آبی و نارنجی تا الان که به فندقی رسیده.

    پاسخ دادنحذف