۰۹ شهریور ۱۴۰۵

مستی بدون گریه

 دیشب زیادی نوشیدم و کمی مست شدم و عجیب اینکه گریه‌ام نگرفت. یه چند وقتی بود هر چی میرفتم بالا، گریم رو در میورد. و من از این جور ابراز وجودی در میان جمع بیزارم. اصلا اینجور مورد توجه قرار گرفتن رو دوست ندارم، حتی با اینکه با اون جمع ندار باشم.

دیشب بعد مدتها ولی از ته دل خندیدم. حرف زدم. در حال زندگی کردم...

 ولی همزمان اون سیاهیه رو اون پشت میدیدم که وایستاده به هممون نگاه میکنه و کاری نمیکنه.  میدونم دیگه همیشه هست ولی کاشکی همییییشه همینطور بی حرکت همون پشت وایسته، بهمون کاری نداشته باشه.

۴ نظر: