اول بگم که آیدا، کتی، رضا و معین امیدوارم خوب باشین. آی میس تاکینگ تو یو اند ریدینگ یو.
از ظهر که برای نیلی اون یه بیت شعر از عطار رو نوشتم که میگه:
" تو پای به راه در نِه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت"
با خودم فکرکردم واقعاً چهقدر حاضرم آدم لحظه باشم و خیلی بهبعدش فکر نکنم؟! چهقدر حاضرم دل بهدریا بزنم؟!
هنوز هم خیلی...
آره صادقانه اعتراف میکنم که من واقعاً آدم زندگی تو لحظهام. برای من همین آن مهمه. همین دم. همین لحظه.
گاهی به گذشته فکرمیکنم، بهخاطر حس نوستالژی شاید؛ اما به آینده نه! برای همین کمتر پیش میاد مضطرب بشم. از این منظر بهش نگاه کنی خوبهها. حتی به دخترک هم سفارش میکنم مثل من باشه و انقدر اضطراب آینده رو نداشته باشه. بهش میگم تو زندگیت خیام بخون. حرف من و خیام رو گوش بدی، ریلکس میشی و نگران هیچچیزی دیگه نیستی :)
البته که این اخلاقم، از یه جهاتی خیلی هم خوب نیست! چون آیندهنگر نیستم. یعنی ذهنم کمتر درگیر سناریوهای آینده میشه. ضرر و زیانش رو هم کمابیش دیدم و سعیکردم منطقیتر بشم و تغییرکنم اما خیلی موفق نبودم!
امروز که دوباره یاد این بیت عطار افتادم، پاشدم رفتم تختهسیاه کوچیک و بیضیشکل توی آشپزخونه رو پاککردم و همین بیت رو با گچ سفید دوباره روش نوشتم.
وسط آشپزی هم، هی نگاهش میکردم و بیشتر خوشم میومد. این تختهی توی آشپزخونه مدام جلوی چشمهامه. هر چندوقت یهبار هم شعرش رو عوضمیکنم.
شعر قبلی این بود:
"نه فراغت نشستن، نه شکیب رخت بستن
نه مقام ایستادن، نه گریزگاه دارم"
سعدی
پ.ن: برگاندی و میرا و ه هم خیلی وقته نیستن. خوب باشین اگر من رو می خونین بچهها.
بهترین اخلاقو داری. سعی نکن تغییرش بدی لطفا 😍
پاسخ دادنحذفقربونت برم نیلی :**
حذفخیلی هم قابل تغییر نیستم خیالت راحت :))
انقدر خوشم میاد حواست به همه هست 😍
پاسخ دادنحذفمرسی سایه جونم 🥰
حذفدزیره من گاهی غرق گذشته میشم ، خیلی عادت خوبی نیست ، ولی برام از هر چیزی لذت بخش تره.
پاسخ دادنحذفمیفهمم مستانه. منم اینطوری میشم. غرق خاطرههام...
حذفدم شما گرم به خاطر رفاقت و معرفتات
پاسخ دادنحذفقربونت برم شهاب. مرسی 🌱
حذفخواستم بگم البته سردبیر این وبلاگ کس دیگه ایه ولی فکر کنم مامانش تویی :)
پاسخ دادنحذفباحال بود رضا :)))
حذفآره فکرکنم 😉
بوس به اخلاقت دزیره
پاسخ دادنحذفبوس به مهربونیت جیران :*
حذف