ساعت که زنگ زد، خوابم از صدای بارون سبک بود و راحت بیدار شدم. لفتش ندادم و سریع اومدم پایین. هوا عالی بود. بارون خیلی تندی میبارید و نسیم خنکی میوزید. لبه پنجره خیس شده بود اما نمیخواستم پنجرهها رو ببندم. یه دستمال گردگیری برداشتم لبهها رو خشک کردم و گذاشتم بمونه همونجا. مبل کنار پنجره است و وقتی دراز میکشی آسمون رو میبینی. یه لباس گرمتر پوشیدم و با نسیم خنک و صدای بارون ده دقیقه دیگه خوابیدم.
بیدار که شدم دفترها و مدادرنگیهام رو آوردم پخش کردم روی میز. دومین روزه که صبح ساعت 7 بیدار میشم تا یک ساعتی کار خلاقه کنم. دارم سعی میکنم روتین بسازم. تصمیم گرفتم امروز رو با نوشتن شروع کنم. دیروز با نقاشی شروع کردم و آخرش فقط در حد ده دقیقه تونستم نوتبرداریهای کمد لباس هیچا رو دوره کردم. امروز هم با نوتهام شروع کردم. نمیدونستم از چی بنویسم. فکر کردم برای اینکه موتورم روشن بشه، تداعی بنویسم. تو مشقهای هفتگی کلاس نوشته بودم هر روز یک کلمه که دغدغهتونه رو انتخاب کنید و براش یک صفحه تداعی بنویسید. دغدغه این روزهام خونه است. با خونه شروع کردم و چند کلمه نوشتم. خانه - تعلق - خاطره - دوست. با تاپ و شلوارک مختصری که تنم بود، نسیم روی پوست بازوها و پاهام مینشست و سردم شده بود. چایی دم کردم. چای سیاه لاهیجان با یه تیکه چوب دارچین. نداشتن قوری و کمطاقتی یار باعث شده بیشتر با چای کیسهای چایی درست کنیم. اما این ساعت صبح فقط برای من بود و فرصت داشتم بذارم چای بیست دقیقه تو فلاکس بمونه و دمبکشه. به نوشتن ادامه دادم. قرمهسبزی، خانواده، جمعه، چای، عصر. تداعی بعدی رو با فیلتر مهاجرت مینویسم. خانه، دوری، دلتنگی، آغوش، مادر. بلند میشم چایی میریزم. عطر دارچین با چای تازهدم میریزه تو لیوان شیشهای مورد علاقهام. کابینت بالایی رو باز میکنم و چندتا فخری (مَویز) برمیدارم و میشورم. فکر میکنم یه روزی باید این فخریها رو بریزم تو سینی، دمشون رو بچینم، بشورم، پهن کنم روی پارچه تا خشک بشن و بعد که کامل خشک شدن (چون اگر کامل خشک نشه نوچ میشه) بریزم تو یه ظرف دربسته اما دم دست که خورده بشن. همونطوری که مامان و مادرجون انجامش میدن. فخری کنار چایی هم خونه است، مادره، آغوشه. مینویسم. میرزاقاسمی، سنگک. فکر میکنم چقدر فرهنگ غذایی تو حس آشنای خونه نقش داره و چه کمتوجه بودهم به مقوله غذا. تداعی رو با زعفران تموم میکنم. دوتا فخری میذارم تو دهنم و چاییام رو مینوشم. دونههای فخری زیر دندونام صدا میکنه.
راستی امروز پست آیدا رو خوندم و بالاش نوشته بود 70 از 80 که یعنی ده روز دیگه چله دوم تموم میشه. اما دیگه کسی اینجا نگران نیست که بعد این چله چی میشه. انگار به هم عادت کردیم و شاید فکر میکنیم چله به چله ادامه میدیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر