کلافگی رهایم نمیکند. روی تخت دراز شدهام و به مفهوم کلافگی فکر میکنم. از چه چیزی کلافهام؟ گرما؟ مشغله؟ تنهایی؟ وضعیت ایران؟ همهی اینها هست و نیست. آیا کلافگی یک وضعیت است؟ مثل گرسنگی؟ مثل خستگی؟ که اگر سیر بشوی و یا استراحت کنی، مرتفع بشود؟یا یک حال است؟ یک نوعِ بودن است؟ مثل عاشقی، مثل سوگواری؟ که میخندی ولی عاشقی، مشغولی ولی عاشقی، گریه میکنی و همزمان عاشقی و … فکر میکنم کلافگی حال است و از آنجا که دوام الحال، من المحال که فارسیاش میشود چنان نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند از کلافگی فرار نمیکنم.
با همین کلافگی، برای دوست نویافته ولی دیرآشنایی توییتی میفرستم درباره ی بیژن نجدی که قبلاً در موردش صحبت کرده بودیم. میپرسد کدام کتابش را خواندهای؟ میگویم یوزپلنگها. مشغول کار میشوم که از همان دوست لینکی در واتزاپ میرسد! لینک هدیه ی کتاب دیگری از نجدی از اپلیکیشن طاقچه. انتظارش را نداشتم و حسابی کیفور شدم. تشکر میکنم و بحث ادامه پیدا میکند به کوندرا و بار هستی. به سرم افتاده بود دوباره بخوانمش. مصممتر میشوم. آفیس را یک ساعتی زودتر به سمت کتابفروشی شهر ترک میکنم. یک راست سراغ فیکشن میروم و حرف K و کوندرا. بار هستی را پیدا میکنم. از جلدش عکس میگیرم و برای دوستم میفرستم. از بختیاریام آنلاین است. بلافاصله میگوید پسوآ هم جواب است. بار اول است که اسمش را میشنوم. سراغ حرف P میروم. پیدایش میکنم. کتاب دلواپسیاش را دارد. پشت کتاب نوشته پسوآ همان کاری را در قرن بیستم کرده که مونتنی در قرن شانزدهم. باورم نمیشود. مونتنی فیلسوف مورد علاقهی من است. این کتاب را هم برمیدارم. طبق عادت مالوف سری به قسمت هنر و عکاسی میزنم. چشمم به راههای دیدن جان برگر میافتد. معلم عکاسیام تعریفش را کرده بود. این کتاب را هم به دو کتاب قبلی اضافه میکنم. حال کودکی را دارم که میخواهد زودتر کادوهای تولدش را باز کند. نمیخواهم یک راست به خانه بروم.
مپ گوگل را باز میکنم و اولین کافهی آن حوالی را که پیشنهاد میدهد انتخاب میکنم. دختر پشت دخل جوان و خوش برخورد سفارشم را میگیرد و زیر چشمی کتابها را از نظر میگذراند. لاته و کروسان بادام گرم شده را برمیدارم و سر اولین میز خالی مینشینم. پشت هر سه کتاب را میخوانم. کنارشان میگذارم و لاته را مزهمزه میکنم.
به این فکر میکنم که یک توییت از بیژن نجدی که با دوستی اهل کمالات رد و بدل شد به فرناندو پسوآ ختم شد. یاد مصرعی از ملای روم میافتم که هر داد و گرفتی که ز بالاست، لطیف است. مثل همان کتاب دیجیتال، مثل همان پیشنهاد پسوآ. مثل دوستی. با همینها به دل کلافگی میزنم تا بگذرد و جایش را حال دیگری، شاید بهتر بگیرد.
اصلا ذات ارتباط و دوستی اگه مناسب باشه البته، از رنج دوران کم میکنه
پاسخ دادنحذفدقیقاً سایه.
حذفکناب، هنر، دوستی و کرواسان بادام ترکیب مناسبیه برای این حالت. انگار این کلافگی هلت میده به سمت زیبایی …
پاسخ دادنحذفامیدوارم :)
حذفمن عاشق پسوآ هستم عادل. واجبشد از مونتنی هم بخونم. چون سلیقهی ادبیات و کتابت قشنگه :)
پاسخ دادنحذفو اینکه حال منهم حتی تُسکِنه خوب شد از تصور خرید کتاب و لاته و کروسان. حتی از این راه دور...
مونتنی خیلی خوبه. حتماً بخون :)
حذفنشستهام و ساعتیست بیوقفه در سکوت تکتک نوشتههایی را که نخواندهام در چهل ساعت اخیر، میخوانم. بی آن که حرفی بزنم - که او در فاصلهی نزدیکام در خواب فرو رفته - و بی آن که نظری بدهم - که مثل نان بیات خواهد بود ...
پاسخ دادنحذفتا این که به اینجا رسیدهام، و مگر میشود از این «داد و گرفت لطیف» بی هیچ واکنشی و ذوقی و شوقی گذشت؟
مثل همیشه لطف داری شهاب عزیز :)
پاسخ دادنحذف