حوصلهی صبحانهی گرم ندارم. دلم نمیخواد آشپزی کنم و حتی دلم نمیخواد چیزی بجوئم. تازه از زیر دوش اومدهم بیرون. موهام هنوز نم داره و مت یوگا وسط خونه پهنه. مت رو جمع میکنم و کشهای پیلاتس رو آویزون میکنم بهش و میذارمش کنار بار. حالا بار هم نه که بار باشهها، یه میز کوچیکه که یه سری شیشه مشروب مختلف روشه. یکیدوتاشون خالیان ولی هنوزم اونجان. چون منو یاد لحظههای خاص میندازن. یه لیوان شیر میریزم تو مخلوطکن، یه پیمانه پروتئین، دو قاشق ماست ایسلندی و یه مشت بری یخزده؛ شاتوت و تمشک و توتفرنگی و بلوبری. یه قاشق کوچیک هم دانهی چیا. نمیدونم چرا، ولی به لحاظ بصری احتیاج دارم تو لیوان باشه. دکمهی مخلوطکن رو میزنم و تا شِیک درست شه، میز روی تراس رو دستمال میکشم. دوباره شد دوتا لیوان پر، نباید ماست میریختم. اما به ترشی و غلظت ماست احتیاج داشتم. یه لیوان رو همونجا پای سینک میخورم. لیوان بعدی و «بار هستی» رو برمیدارم میام میشینم رو تراس، تو آفتاب. تو پست عادل چشمم خورده بود به کوندرا و هوس کردم دوباره بار هستی بخونم. یه دختره نشسته تو تراس طبقه پایین و داره با صدای یواش یه آوازی چیزی میخونه. نمیفهمم دقیقاً چی، ولی به گوشم مثل این میمونه که داره انجیلی چیزی رو مدل نیایشطور میخونه. یه فاز دعای کمیل یا دعای توسلطور داره، ولی به زبان انگلیسی. شروع میکنم به یه قلپ شِیک خوردن و خوندن کتاب. چهلپنجاه صفحه میخونم و میذارمش کنار. به دلم نمیشینه. شاید چون همین چندماه پیش تازه خوندهمش. شایدم چون دیگه آقای کوندرا مسحورم نمیکنه. نه که بد باشهها، نه. اولین باری که بار هستی رو خوندم دبیرستان میرفتم و چیزی از زندگی نمیدونستم. کوندرا از چیزایی مینوشت که مسحورم میکرد. ایدهای نداشتم داره از چی حرف می زنه و مدام تحت تأثیر حرفهاش و نگاهش به رابطه قرار میگرفتم. تو همون عالم نوجوانی، سابینا شده بود قهرمان زندگیم. قبلش تو دوران راهنمایی عاشق آنتِ جانشیفته بودم و قبلترش تو دبستان عاشق اسکارلت اوهارای بربادرفته. کوندرا اما کشف دوران دبیرستانم بود و یادم موند هر جوری که شده، در زندگیم از صف بزنم بیرون.
بامزهست، الان که دارم اینا رو مینویسم میبینم اول از همه آنت رو زندگی کردم، بعد اسکارلت رو و حالا سابینا رو. ادبیات و سینما همیشه زندگی من رو خارقالعاده کرده. همیشه.
یه قلپ دیگه شِیک میخورم و کتاب رو یه ورقی میزنم و جاهایی که زیرشون رو خط کشیدهم نگاه میکنم و کتاب رو میذارم کنار. کوندرا دیگه مسحورم نمیکنه. تمام کتاب رو خودم زندگی کردهم و توما و سابینا و ترزا و حتی مامان ترزا رو خوب میشناسم دیگه. حتی به نظرم میاد زندگی من از فرمایشات آقای کوندرا جالبتره، اما در لحظه به خودم میام و میگم کام آن، آیداجون!
یه نگاهی میندازم به طبقهی پایین. دختره رو میبینم. یه دختر جوونه، با پوست رنگپریده و موهای بلوند. یه تاپ مشکی تنشه و یه شورت کوتاه. چارزانو نشسته رو صندلی و داره به انگلیسی با صدایی آروم و آهنگین زیارت عاشورا میخونه. چرا زیارت عاشورا؟ نمیدونم. یه لحن استغاثهای داره توش و منو یاد زیارت عاشوا میندازه. گفته بودم چهقدر این دعا رو بیشتر از قرآن دوست داشتم، بچه که بودم؟
یه بار تو یه مهمونی بودیم خونهی مهرداد، با دوستای خیلی نزدیک. خیلی بالا بودیم و حالمون خیلی خوب بود. نوید که دیجی تخصصی اون شبهای ما بود، بسته به حال اون لحظه، Again رو پلی کرد از آرکایو. همه ساکت شدیم و هر کدوم رو به منظرهی شهر، تهران، رفتیم توی حال خودمون. همه ایستاده بودیم. خونه تاریک بود. موزیک داشت با صدای بلند پخش میشد و ما همراه با موزیک یه حالت سماعطوری داشتیم. اون وسط گاهی یه تماس کوچیک سرانگشت، یه بوسهی کوچیک روی گردن، یا یه بغل عمیق و کوتاه. خیلی Trip دستهجمعی و عجیبی بود. آهنگ که تموم شد، یه چراغ که روشن کردیم و برگشتیم دور میز، دیدیم عملاً همهمون یه تهاشکی تو چشمامون جمع شده. یادمه که آرش تازه مرده بود و همه بیکه به زبون بیاریم، عمیقاً غمگین بودیم. سر میز، یه شات زدیم به یاد آرش. سکوته همچنان ادامه داشت. گفتم بچهها، دقت کردین آرکایو، عاشورای کُکه؟ همه خندیدن که باز آیدا های شد رفت رو سخن بزرگان. ولی این جمله موند بینمون. هروقت یه آهنگ اونقدر دستهجمعی همهمون رو میگرفت، تبدیل میشد به عاشورای اون لحظه.
صدای دختره رو که شنیدم، کتاب رو بستم گذاشتم کنار و لم دادم زیر آفتاب و برای چند دقیقهی طولانی گوش دادم بهش. داشت به زبان انگلیسی زیارت عاشورا میخوند.
"این دعا رو بیشتر دوست داشتم" چقد وایب مسیحیای دو آتیشه داره :)))) دعای محبوبت چیه :))
پاسخ دادنحذفچه قشنگ بود همهچی ♡
پاسخ دادنحذفزود آهنگ رو گوش کردم به نیت صواب زیارت عاشورا :)))
پاسخ دادنحذفآیدا 🥲
پاسخ دادنحذف