این دو روز را غرق در دنیای نوشتن بودم .
رفته بودم کلاس روایت نویسی با احسان عبدی پور ،
برام همیشه در تمام دوره هایی که می رم تکرار این مفهومه جذابه،
بنویس و بنویس و بنویس.
تمرین نوشتن کنیم هر روز و هر جا که
نوشتن معجزه ی زندگی است ،
یاد گرفتم چیزهایی رو که برام جذاب بود در خلق ناداستان.
یک گونه ای خاص از داستانهایی که داستان نیستند واقعیتی به شکل داستانند.
روز نوشت ، خرده روایت .
دیشب تاتری دیدم که به نظرم اونطور که باید نبود ،برای همین اسمی نمی برم .
ولی از گذشتهی دور که خودم تاتر کار می کردم همیشه دیدن تاتر حالم را طور دیگه ای خوب میکنه .
این یکی اونطوری نبود ولی از اینکه در تاتر نشسته بودن خوشحال بودم ،البته که به شدت خسته ی کلاس هم بودم .
دیدن تاتر و دوره ی نوشتن دو تا از بهترین کارهاییه که برای حال خوبم می تونم انجام بدم اما این چند روز کلا سطح انرژی پایینی داشتم.
عین غذایی بودم که خوبه ولی ادویه اش کمه،مزه نداره.
یک حالی که انگار دارم تلاش میکنم برای خوب بودن.
شاسد موضوع تغییر کارم منو مثل باتلاق می کشه توی خودش
از هر طرف منو به سمت خودش می کشونه.
داشتم به میم می گفتم کاش بدونم با کارم چند چندم.
شایدم دنیام الان این شکلیه، به یکم استراحت نیاز دارم ،به دور از خیلی چیزها .
چهخوب که تجربهی خوبی بود برات رها جون :*
پاسخ دادنحذف:*
حذفمنم باید احساسمو در لحظه بنویسم. وقتی نمیتونم طولانی بنویسم از توییتر استفاده میکنم و خیلی کمک میکنه
پاسخ دادنحذفاین ملال همون چیزیه که لازمش داریم تا روزهایی که نداریمش سرخوشی نداشتنش رو بیشتر احساس کنیم
پاسخ دادنحذف