دوست ایتالیایی هفت سال پیشم رو پیدا میکنم و با هم گپ میزنیم. اون وقتها هر روز یا یکی در میون از هم خبر داشتیم. که یوهو اون اتفاقها افتاد و من کامل دور شدم.
امروز که باهاش حرف میزدم فهمیدم چهقدر نگران ایران و اوضاع ایران و من و مردمم بوده. یه کم توضیح میدم واسش که چی به چیه و من خوبم در کل و زندگی میکنیم و پارتی میکنیم و غصه میخوریم و مینوشیم و دوام میاریم و چه و چه.
هفت سال مدت کمی نیست اما هردومون داریم عین همون موقع میریم جلو . ازش میپرسم در چه حاله و اونم میگه مثل همون وقتها . دوباره داره هیچ کاری نمیکنه.
این ایتالیاییها سلطان هنر هیچ کاری نکردن هستن گاهی. به قول خودشون دولچه فار نینته! کار اشتباهی هم نیست لزوما. گاهی باید هیچ کاری نکنی تا شاید یه کم جلو بره قضیه.
کاری که این روزها دارم به سختی انجامش میدم. روحم و قلبم پر از تلاطمه اما تو آرومترین شکل ممکنه دارم میرم جلو. اَپارنتلی کالم یا کام حالا! سختمه اما داره میشه.
آیدا میگه فکر می کنم دست باخته رو دارم دوباره بُر میزنم . خوشم میاد با واژهها بازی میکنه. با خودم فکر میکنم که من همیشه همین بودم به نظرم. فکر کنم منم دارم دقیقا همین کار رو میکنم. چه بدونم شایدم فرق کرد این دست! من از هیچی دست نمیکشم و تا آخرین لحظه امیدوارم که درستش کنم. میدونین که!
درازمیکشم کف اتاق پذیرایی مامان اینا تا باد کولر مستقیم بهم بخوره. از حموم اومدم و موهام رو بافتم . شکل مظلوم ها شده قیافم . کلا وقتی آروم و غمگینم شیطنت چشمهام میره و برق نمیزنه دیگه حالا هم عذاب وجدان همیشگی ولم نمیکنه. پاشم ببرمشون خرید و یه کم بهشون برسم.
روزهایی که میام اینجا مامان میگه تو قهوه درست کن.
بعد از قهوه باید ببرمشون خرید و شب هم برم خونهی مامان ب! امروز از اون روزهاست که همین چند دقیقه رو مال خودمم. همینی که نوشتم و پیش شماهام و میخونمتون.
همینم خوبه :)
:))
پاسخ دادنحذف