سی و چهار از چهل آیدا رو خوندم و انگار دیگه لازم نبود هیچی بنویسم
امروز روز تراپی بود
می تونستم با دکترم هم دعوا کنم که چرا این چند جلسه آخر من به هیچ نتیجه ای نمی رسه، چرا من خودم و قل می دم تو چرخه های معیوب و تکراری، که در شروع انتخاب ناخودآگاهمه و در ادامه کاملا آگاهانه و من گیج و گیج تر
خسته ام خیلی
امروز س و دیدم نهار قرار داشتیم و نمی دونم بعد از چند وقت دیدیم همدیگرو چون اون قراره بره لندن و ممکن بود ما دوباره نبینیم همو
تراپی با س سخت تر از تراپی با دکترم بود و واقعی تر
شبیه به یه سیلی محکم که برق از چشمات می پره
انگار قراره دوباره جنگ بشه
و من بی حوصله ترین کتی ممکنم
شاید فقط استراحت لازم داری. تا همه چیز برات روشن تر بشه. بخودت حق بده بعضی روزا بی حوصله باشی .
پاسخ دادنحذف