انگشتام رو میکنم لای موهام و حتی بدون اینکه نگاه کنم، میفهمم کدومشون ضخیمتره، کدوم نرمتره و کدوم خشکتر. یکیدوتا از خشکترها رو بین انگشتام میگیرم و هی لولِشون میکنم. یه کوچولو میکشمشون، پوست زیرشون یه ذره کشیده میشه، بعد انگشتام رو تا نوک مو میکشم پایین.
دوباره دستم رو میکنم توی ریشم، موهام زیر انگشتام یه خشخش نرمی میکنن.
از حال خودم میام بیرون. یارو هنوز داره راجع به ایجنتها و نحوهی ارزیابیشون توضیح میده. روبهروم یکی از شرکت خودمون نشسته. داره تند تند از هیچی، روی تبلتش نت برمیداره. موهای سبزآبیِ رنگورورفتهی جلوی سرش هی میریزن روی چشم راستش. هر چند دقیقه میزنتشون بالا و عینکش رو روی بینیش جابهجا میکنه، ولی دوباره سُر میخورن و میریزن توی چشمش. نمیدونم به من زل زده یا به اسلایدهایی که پشت سرمه.
الان که دارم اینا رو مینویسم، توی یه ترینینگم؛ از اونایی که بیشتر از اینکه ترینینگ باشن، مارکتینگن. اینقدر روبه روییم از صبج با ریشش بازی کرده که دلم خواسته ریش داشته باشم. یه جاهایی خیلی راحته برام که از چشم یکی دیگه ببینم و بنویسم. ولی از دیروز دارم استراگل میکنم که اتفاقات دیروز رو از زبون مامانِ «سین» تعریف کنم. نمیتونم. چون نمیدونم وقتی دمانسیا میگیری، اتفاقهای بیرون تا کجای ذهنت راه پیدا میکنن. اصلا توی ذهنت چی میگذره؟ خالیه؟ پره؟ شاید هم مثل ساحل اقیانوسه که موجها با ابهت میکوبن ولی در کسری از ثانیه ناپدید میشن.
دیروز از هشت تا نهونیم صبح بیرون بودم. خیلی عجیبه که بین شنای صبحگاهی و سرِ کار بتونم برم دم خونهی مامانم اینا تا بهشون یه سهراهی برق بدم. در رو باز کنن و ببینم دارن صبحانه میخورن. اصلاً سوررئاله؛ برای همهی ماهایی که مهاجریم، برای سارایی که سفر مامانش اینا به نصف رسیده،حتی خودِ منِ سه روز پیش.
وقتی رسیدم خونه، مامانِ «سین» مثل همیشه جلوی تلویزیون نبود. «سین» گفت: «مامان خوابه». رفت پی کارش. یه ساعت بعد اومد اتاق کارم و برام تعریف کرد چی شده.
همونجوری که به بچهها وقت میدن تا آروم شن، من هم دو ساعتی به مامان وقت دادم. بعد رفتم توی اتاقش، انگار که هیچی نمیدونم. پرسیدم: «لنگ ظهره، بیدار نمیشی زن؟» فقط مثل بچهها زد زیر گریه. گفتم: «تعریف کن چی شده.» نمیتونست توضیح بده چه اتفاقی افتاده. فقط میگفت: «سرم داد کشیده. سر چهارتا تیر و تخته هوار زده. من خودم خونه زندگی درست و حسابی دارم. برام بلیت بگیر، میخوام برگردم. دیگه هم خونهتون نمیام. نباید سرم داد میکشید. فکر کرده من وسایل خونهش رو خراب میکنم. خوب نیست آدم هر چی از دهنش درمیآد رو بگه. باید مزهمزه میکرد.» بعد دوباره گریه میکرد. بغلش کردم. یه تلاش بیفایده هم کردم که شاید یادش بیاد اصل موضوع چی بوده، ولی فایدهای نداشت.
مثلاً نمیدونم اصلاً فهمیده بوده که زمینشور، برخلاف همیشه، روی زمین سُر نمیخوره، یا فقط حس کرده یه چیزی فرق داره و نتونسته علتش رو پیدا کنه. فهمیده آبی که روی زمین پاشیده میشه، جذب زمینشور نمیشه؟ شاید فهمیده و خواسته بپرسه، ولی تا اومده بپرسه، یادش رفته چی میخواسته بگه.
اصلاً وقتی «سین» بهش توضیح داده که چرا باید همهچی رو ول کنه و یهراست بره بشینه، توضیحش رو فهمیده؟ فهمیده که سرِ زمینشور بهش وصل نبوده و کل خونه تبدیل شده بوده به یه سرسرهی افقی؟ فهمیده پسرش داشته زمین میخورده و حالا نگران بوده که مامانش هم زمین بخوره؟ اصلاً یادش بوده که پوکی استخوان داره؟
ناهار رو دوتایی خوردیم. گفتم شاید تا بعدازظهر یادش بره، ولی همچنان با پسرش قهر بود. «سین» که رفت خرید، استراتژی قربانی رو پیاده کردم. بهش گفتم: «پسرت خیلی تحت فشاره و فلانی خیلی اذیتش کرده. نمیدونی چقدر خوشحاله که تو اینجایی و باهات وقت میگذرونه.» خیلی زود جواب داد. شروع کرد به فلانی فحشدادن و فوری پشت پسرش دراومد.
ساعت چهارونیم، وقتی میخواستیم برای کندو بزنیم بیرون، «سین» زودتر رفت که کولهها رو بذاره توی ماشین. مامان من رو گرفت و گفت: «امروز زیاد سرحال نیست. یادم نیست چرا، ولی صبح سر جاروپارو بحثمون شد.»
شاید بتونم وانمود کنم که میتونم از زبونش بنویسم، ولی نمیخوام. وانمودکردن من چه اهمیتی داره وقتی چیزی که مینویسم، واقعیتی رو که اون درک کرده روایت نمیکنه؟ توی واقعیتِ خودش انگار همهچیز سر جاشه: هیچی یادش نرفته و نمیره. هنوز شارپه.
استخر نوشت: ساعت ۷:۱۶/ دما ۱۱/مه غلیظ روی آب
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر