۲۸ تیر ۱۴۰۵

۴۵ از ۸۰

 ۱. یک هفته‌ست از دنیا بی‌خبرم. بدی هم نبود، ولی دلم برای روتین تنگ شده. سلام روتین.

۲. امروز داشتم با اکس قشنگم حرف می‌زدم. اون وسطا گفت من هر وقت حرف تو می‌شه می‌گم هر مردی باید از خداش هم باشه که با آیدا باشه. از مردهای زبون‌بازِ زن‌لوس‌کن خوشم میاد. از این‌که اکس آدم هم باشن و بعد از یه قرن هنوز این حرفو بزنن خوشم میادتر. 

۳. بدنم یه جور مرض جدید گرفته. تب داره همه‌ش. نه تب واقعنی‌ها، نه؛ تب روحی. مغزم عین پوست آفتاب‌سوخته ملتهبه و روش که دست می‌کشی حساس شده و با کوچک‌ترین لمسی برانگیخته می‌شه. تب پِتروف.

۴. یه کورسی برای منوپاز برداشته‌م که درباره‌ی کوچینگ و مراقبت بدنی و روحی و کلامی از زنانه، از پری‌منوپاز تا سپس و سپس‌تر. حین این کورس مدام دارم می‌بینم چه اطلاعات عمومی کمه در این‌باره و چه زنان هم حتی بلد نیستن با دامنه‌ی واژگان مناسب مواجه شن با این موضوع. هی منتظرم اون وسط درسمون به یه جایی برسه که بگن این‌که در این چند ماه اخیر مدام ترن‌آن‌ام از علائم شروع پری‌منوپازه، ولی نمی‌گن. در این چند ماه اخیر مدام ترن‌آن‌ام و لیترالی خسته‌م کرده این ماجرا. از اون طرف با هر بار پریود شدن هم، کل اون روتین سلامت و اینام دود می‌شه می‌ره هوا. چون فقط به سکس فکر می‌کنم و به غذاهای آلوده. پریروزا دیگه زنگ زدم یه وقت از دکترم گرفتم برم ببینم چی می‌گه. منشی‌ش پرسید موضوع اپوینتمنت‌تون چیه؟ گفتم حدس می‌زنم اختلال هورمونی‌ای چیزی دارم. گفت چیه علائم‌تون؟ گفتم همه‌ش ترن‌آن‌ام و خاموش نمی‌شم. صدای مکث اومد و صدای تایپ اومد و دوباره صدای مکث اومد.

۵. درست وقتی فکر می‌کنی زندگی‌ت بورینگ و یک‌نواخت شده و دیگه چیز جدیدی نیست که تجربه کنی، یه چیز جدید از آسمون صاف میفته پایین که بیا، اگه راست می‌گی اینو تجربه کن. الان یه چیز جدید از آسمون افتاده پایین و منتظره برم تجربه‌ش کنم. به طرز غریبی، چیزیه که خیلی وقت‌ها ته ذهنم بود. اما شدنش اون‌قدر سخت بود که دیگه بی‌خیالش شده بودم و حتی ته ذهنم هم بهش فکر نمی‌کردم. تا این‌که یه آدمی سر و کله‌ش پیدا شد اومد گفت آیدا دلت می‌خواد اینو تجربه کنی؟ 

یادم اومد خیلی وقتا بوده که دلم چیزی رو خواسته، روش پافشاری کرده‌م و نشده. نشده که نشده. اما وقتی دیگه رهاش کردم که بره، اتفاق افتاده. شرطش می‌دونی چیه؟ این‌که واقعاً اون آبسشن رو رها کنی. واقعاً بذاری بره. یونیورس این یه قلم رو خیلی خوب تشخیص می‌ده. که کجاها رها کردی، کجاها داری ادای رها کردن رو درمیاری.

خیلی وقتا به این فکر می‌کنم که یعنی اگه واقعاً از ته دل آقای الف رو رها کرده بودم، آیا برمی‌گشت؟ مطمئن نیستم. چیزی که مطمئنم اینه که اون توهم عشقی که به آقای الف داشتم، برام توهم نیست هنوز. یه واقعیته. می‌دونم یه جایی یه گوشه‌ی دور از منی، مردی هست که می‌تونستم خیلی عاشقش باشم. عاشق واقعی. از اون عشق‌های مریض که حاضری هر کاری برای اون آدم بکنی تا خوش‌حال باشه. عشق متقابل هم نه‌ها، عشق یک‌طرفه. کاملاً یک‌طرفه. اون آدم رو رها کردم رفت. از اون آبسشن خودم اومدم بیرون. اما با هر تلنگر کوچیکی، یه‌هو متوجه می‌شم که ته دلم دارن پروانه‌ها مثل روز اول بال‌بال می‌زنن. متوجه می‌شم این علائم رو خیلی سال پیش، حوالی ۲۵سالگی تجربه کرده بودم، ولاغیر. عشقه به نظرم خیلی ناییو و بچگانه میادها، ولی از شدتش کاسته نمی‌شه. صرفاً گذاشته‌مش تو یه قابلمه درشو هم بسته‌م گذاشته‌مش تو فریزر. اگه قابلمه‌هه رو انداخته بودم دور، درست می‌شد همه‌چی؟ نمی‌دونم. چون هر بار که درِ بسته‌ی فریزر رو می‌بینم یادش میفتم، حتی اگه دیگه قابلمه‌هه تو فریزر نباشه.

«خودت را فریب نده. کنار پنجره بایست، صدای رفتن را بشنو و با شهامت با اسکندریه‌ای که از دست می‌دهی خداحافظی کن».

۳ نظر:

  1. این نظر توسط نویسنده حذف شده است.

    پاسخ دادنحذف
  2. آخیش چه خوب که اومدی آیدا جونم

    پاسخ دادنحذف
  3. خوب شد که برگشتی! عجب پس ریواند می‌شه بدن و دوباره ۱۸ ساله می‌شیم؟
    ولی جدا من هر چی می‌خونم گیج‌تر می‌شم که چی به چیه! حتی جی‌پیم هم کمک خاصی نکرده. ازش می‌پرسم نباید الان سطح هورمون‌هام رو چک کنی که اگه هورمون تراپی خواستم کنم، بیس لاین داشته باشیم؟ نگاهم کرد گفت نه!
    این هم از اون چیزاست که یه سالیه دارم پشت گوش می‌اندازم.

    پاسخ دادنحذف