۲۳ تیر ۱۴۰۵

روز آخر از چله اول

 بیشتر ساعت های امروز تا الان که ساعت ۳:۱۴ بعدازظهره توی تخت گذشته

فقط موقعی از جام پاشدم که بخوام برم دستشویی یا اینکه حس کردم گشنمه و باید یه چیزی بخورم و بعد دوباره تو تخت

یه موقع هایی خواب، یه موقع هایی اشک و بقیه اش با گوشی موبایل

من از پریشب بعد از جلسه اتاقی از آن خود یه حس خستگی زیاد دارم خیلییی زیاد که دلیلش و نمی فهمم اما انگار یه چیزی برام خیلی زیادی بوده …

اتفاق عجیبی که افتاد، آیدا یه داستان کوتاه خوند و من شنبدم که زنه داره می ره…اما برای بار دوم که خوند دیدم که مرده داشته ساکش و می بسته که بره!

برام دردناک بود اما واقعیت اینه که چون همیشه اونی که ساکش و بسته و رفته من بودم انگار دیفالت ذهنم این شده که زنه داره می ره!

تمام دیروز منتظر بودم که ایمیل آیدا بیاد، نیومد و امروز صبح اینجوری بودم که نکنه یادش رفته برای من بفرسته، بعد گفتم خب یادش که نمی ره، بعد فکر کردم چه کار سختی داره می کنه… بعد تو دلم بهش گفتم دمت گرم آیدا 

امروز ایمیل اومد، با اینکه منتظرش بودم اما با یه ترسی بازش کردم، انگار یه پروژه جدید یه مسئولیت جدید و مهم که باید حواست بهش باشه، اولش نوشته بود : «از اول تمام ایمیل و نخون» ببخشید آیدا من خوندم:/

مرسی آیدا، چون روان و در جریان بودن تو باعث شد من اول به تو اعتماد کنم که بیام اینجا و بنویسم و دوباره بخوام تو چله دوم هم بنویسم و حالا قراره به روان نویسم هم اعتماد کنم.

الف پریشب داشت بلیط ها رو چک می کرد که بلیطش و بگیره و من پر از ترس و اضطراب و حس اینکه نمی خوام بره اما به روی خودمم نمیوردم و تمام دیروز اینقدر به عصبانیت ازش تو ذهنم گذشت که شب دوباره دعوامون شد و منم حق و به خودم می دم چون دلم نمی خواد حق و به اون بدم…

بیشتر ساعت های امروز تا الان که ساعت ۳:۳۵ بعدازظهره توی تخت گذشته





۱ نظر:

  1. دلتنگی و دوری خیلی بده و منم حق رو به تو دوست دارم بدم کتی.

    پاسخ دادنحذف