عه کی چهل روز شد؟ میخواستم برای چله دوم اسممو عوض کنم هنوز انتخاب نکرده بودم. امروز دیگه نشستم کلی فکر کردم (سی ثانیه) و به صدای درونیم گوش دادم و این اسم، به یاد شخصیت محبوبم در تلویزیون، بر من نازل شد.
چهل و یک روز از اولین روزی که دستمو با چاقو جدیدا بریدم گذشت. بعد از اون تقریبا هرروز هم دستمو بریدم هم سوزوندم. دیگه تعریفشون نکردم، تکراری بود. جای اون برش اولیه ولی خیلی مونده، یکمم درد میکنه. امروز اولین روزه که دستمو نبریدم؛ چون چاقو دست نگرفتم هنوز.
ممنون که منو پذیرا شدید. همونطور که یه بار گفتم، من همش حس میکنم خودمو به یه مهمونی دعوت کردم و دارم خیار میخورم رو میز وسط حال و بقیه دارن تو بالکن سیگار میکشن و لیواناشونو به هم میزنن. البته تقصیر خودمهها، میدونم. دارم روش کار میکنم. تو چله جدید درستش میکنم.
تو ده روز اول که مینوشتم، فکر میکردم این دیگه آخرین باریه که میتونم چیزی بنویسم و هرچی از ذهنم رد میشد مینوشتم. الان بعضی روزا از قبل فکر میکنم میخوام چی بنویسم و یه موضوع انتخاب میکنم و یکم بالا پایینش میکنم و بعضی جمله هارو حذف میکنم بعضیا رو خنثیتر میکنم. از اون مدل قبلی بیشتر خوشم میاد، ولی فکر کنم این مدل جدیده قابل فهمتره. امیدوارم در چلههای بعدی شاهد تغییرات خجستهی دیگر باشیم؛ مثلا کارمو عوض کنم. خسته شدم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر