دیشب آخر شب، همسایه به بهانه دیدن خواهرم آمده بود و مثل آقو همساده از بدبختیهایش تعریف میکرد و بعد از هر دو جمله خندههای بلند و عصبی سر میداد. وسط حرفهایش به من اشاره کرد و به خواهرم گفت: «همین خواهرت را ببین، تابستان قبل ما مدام همدیگر را بغل میکردیم و گریه میکردیم. ببین چه خوب خودش را نجات داد. ببین چقدر رنگ و رویش بهتر شده و چقدر هم خوب لاغر شده».
یاد تابستان پارسال افتادم. چه خوب که گذشت. چه خوب که حالا زندگیام در دستان خودم است و دیگر در مخمصه وجدان، دلسوزی و فداکاری گیر نکردهام.
امروز چهل دقیقه تلفنی برای «پ» توضیح دادم که وقتی میگویم «تو تایپ من نیستی» دقیقاً منظورم چیست. چند ساعت خبری از او نشد. فکر کردم لابد حرفهایم بهش برخورده و بالاخره فهمیده. خواهرم گفت: «اینقدر این بیچاره را اذیت نکن. همین که دوستت دارد یک دنیا ارزش دارد. اینقدر گیر نده».
کمکم داشت دلم برایش میسوخت که پیامی فرستاد. پیامی که نشان میداد اصلاً به آن همه حرف من گوش نکرده، به هیچ جایش هم نگرفته و اصلاً هم بهش برنخورده. فکر کنم به این اخلاق گند و عجیب من عادت کرده. اینکه هر چهل و هشت ساعت نظرم عوض میشود، با دست پسش میزنم و با پا پیشش میکشم.
امروز توانستم مدیتیشن کنم، باشگاه بروم و پادکست مورد علاقهام را گوش بدهم. یک ولاگ هم دیدم که تویش زن زیبای ولاگر یک جمله گفت و همان توی ذهنم ماند. گفت: «بین چهل تا پنجاه سالگی بهترین سالهای زندگی یک زن است، چون هم میداند و هم میتواند».
این جمله را خیلی دوست داشتم.
آخر جولای چهل و پنج ساله میشوم. خودم را از هر زمان دیگری بیشتر دوست دارم. در بدن خودم حضور دارم و با آن احساس راحتی میکنم. جاری هستم و با طبیعت کانکت هستم. این را از گلدانهای سرحال و خوشحالم میفهمم. هیچوقت در زندگیام گلدانهای خوشحال نداشتهام.
مدت زیادی است که احساس افسردگی نکردهام و بالشم از اشک خیس نشده است. میتوانم به دیگران «نه» بگویم و به خودم «بله». میدانم چه میخواهم و چه نمیخواهم.
این خوب است.
خیلی خیلی خوب است :)
پاسخ دادنحذفآخر جولای ۴۳ ساله میشم و دو پاراگراف آخر رو میتونستم من بنویسم.
پاسخ دادنحذفوارد ماه تولد مون شدیمها!
خیلی درست و به جا گفتی :-*
پاسخ دادنحذفچه خوب . خوشحالم برات ♡
پاسخ دادنحذفو با جملهی ولاگر زیبا کاملا موافقم .