۱۵ تیر ۱۴۰۵

روز سی و سوم _ مهم نیست که نگه

سر ظهری پاشدم رفتم یه چند دست لباس واسه خودم و دخترک خریدم. یه پیرهن مشکی خوشگل بقه هفت تنگ با دامن فون کوتاه. تو اتاق پرو که تنم کردم  عاشقش شدم. از وقتی استخر رفتم پوست تنم از اینی که بود هم برنزه تر شده. خودم میفهمم قشنگ‌تر شدم. مهم نیست بهم‌ نگه.
 یقه‌ی باز پیرهنه یه طوریه که تتوی وسط سینم معلومه. اصلا اونو زدم که معلوم باشه اما معمولا اینویزیبله! 
 راستش تو چهل و هشت سالگی دیگه مثل قبل تابع و مطیع نیستم. خسته شدم از مدارا. میخوام خودم باشم. استایل و سلیقه‌ی خودم باشه. هفت هشت ساله دیگه...
رفتم حموم و یه دوش آب گرم گرفتم. زیر دوش مدام  با خودم کلنجار میرفتم که امشب تو مهمونی این سکوت طولانیم رو بشکونم یا نه. حوصله ندارم واقعا توضیح بدم به همشون. 
واسه منی که زن پرحرارت و خونگرمی هستم ، این سکوته برای بقیه اذیت کننده‌ست. عادت ندارن بهش. من اما اینطوریم الان که راحت‌ترم. وقتی نتونی واسه کسی راحت حرف بزنی، اون سکوته بهت آرامش میده. 
موهام رو براشینگ کردم و پیرهن جدیدم رو پوشیدم. یه خط چشم مرغوب کشیدم و موهام رو با کانزاشی مدل ژاپنی ها جمع کردم پشت سرم اما نامرتب. پیرهن جدیدم قشنگ و سکسیه. خوشم میاد خودم رو نگاه می‌کنم. مهم نیست بهم نگه. 
تتوی قشنگم رو نگاه می‌کنم و دست میکشم بهش. اینو به یاد چیزی زدم. زدم که یادم نره اون زمان رو. اواخر آبان بود و بارون میومد . دوسش دارم اما باید تلخیش هم یادم‌ بمونه...
یه طوق جیر مشکی بستم به گردنم و گوشواره‌های پته دوزی کرمانیم رو انداختم . مچ بند و خلخال بلوچ زرشکیم رو هم بستم. اینا رو که میبندم اون حس کولی و جیپسی درونم فعال‌تر میشه :)  دوسشون دارم. واسه مهمونی امشب آماده‌ام.
نخندینا جذاب شدم. خودم خوشم‌ میاد!
مهم نیست که نگه

۲ نظر: