مدتها بود یه مهمونی تمام و کمال نداده بودیم.
مدتها بود که زندگیم فقط حول کار میچرخید و بقیه چیزها حاشیه کم رنگ بودن. یک ساله دارم سعی میکنم زندگی رو قدم به قدم پس بگیرم. ورزش و دو رو شروع کردم. قدم بعد خوابم بود سعی کردم خوابمو کنترل کنم و زیر ۷ ساعت نخوابم. و الان دارم رو روابطم کار میکنم. حس زندگی قطره قطره داره برمیگرده. وقتی پسرها رفتن وحشت داشتم، هم از اینکه ممکنه هر چی ساختیم خراب بشه و هم فکر کردم وای دوباره باید برگردم به اون چرخ فقط کار. اما انگار یکم ریشه کردیم اون طوفان ما رو ننداخت یا حداقل حس انداخته شدن نداریم.
بالاخره مهمونی رو دادیم. بعد از دو روز برنامه ریزی فشرده انجامش دادم. من هوست طبیعی نیستم برام کار آسونی نیست. اصلا نمیتونم یهویی همه چی رو آماده کنم یا آماده باشم که مردم بیان هر وقت از در خونهام گذشتن بیان تو. خونهام ست شده برای خودم. دوست دارم مثل گربهام هر جای خونه یه کنج مخصوص دلشته باشم و با آدمها فقط وقتی دلم میخواد رابطه داشته باشم و نه وقتی اونها دلشون میخواد. برای اینکه بقیه بیان باید گوشه هامو جمع کنم بذارم یه کنار. باید آماده باشم برای معاشرت ولی وقتی آماده شدم دیگه می تونم بهترین باشم حالا نه که بهترین اما با جون و دل تو معاشرتم باشم. حواسم به دل و لبخند گوشه لب و برق چشمهای آدمهام باشه. بالاخره مهمونی رو دادم و به نظر یه قطره دیگه از زندگی برگشت.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر