۱۵ تیر ۱۴۰۵

How to disappear completely از Radio Head

 

هی باید به خودم بگم یواش یواش. صبر کن. قدم به قدم.

اهنگ How to disappear completely  از Radio Head رو تکراره.

That there
That's not me
I go
Where I please

I walk through walls
I float down the Liffey
I'm not here
This isn't happening
I'm not here
I'm not here

In a little while
I'll be gone
The moment's already passed
Yeah, it's gone
And I'm not here
This isn't happening
I'm not here
I'm not here

Strobe lights and blown speakers
Fireworks and hurricanes
I'm not here
This isn't happening
I'm not here
I'm not here

هر روز خدا صبحا باید ساعت 6 پا میشدم. بیست دقیقه به هفت میزدم بیرون. پیاده تا هفت مترو بودم. دیگه میدونستم کجا واستم. گاهی قطار قبلی هنوز نرفته بود. وایمیستادم تا قطار 7 و بیست سریع. زود میرفتم که بتونم زود سوار قطار شم و بشینم. بعد هر دقیقه به جمعیت پشت سرم اضافه میشد. گاهی کافی بود فقط سه دقیقه دیر برسم، تا اون ته ته جام باشه. با تمام حساب کتابها هر سری باید دعا میکردی قطار جای درست خودش وایسه و در جلوی پات باز شه. به له شدن عادت کرده بودم. به له کردن گاهی حتی، وقتی لازم بود. بدشانسی این بود بین جمعیت و لای در گیر کنی یا تعادلت رو از دست بدی و بیوفتی. اینا برای با تجربه‌هایی مثل من هم ممکن بود اتفاق بیوفته. مسیرم دو تا امتیاز بزرگ داشت برام. میتونستم گلشهر کرج سر خط سوار شم و اینکه هر جایی کار میکردم، محدودش صادقیه بود و حداقل سوار قطار شهری نمیشدم. صبحا اکثریت اعصاب نداشتن و میخوابیدن. منم همینطور. ولی زیاد پیش اومد دوستانی که سر صبحی کلی حرف برای هم داشتن و اگه هندزفریت نویز کنسلینگ نداشت میتونستی به حرفاشون با پس زمینه پلی لیستت تا اخر مسیر گوش بدی. همیشه 5 دقیقه به هشت و نیم میرسیدم اداره و تا ساعت 3 بعداز ظهر خوب کار میکردم. از سه دیگه یواش یواش خاموش میشدم و مدام به ساعت نگاه میکردم تا ساعت 5 و نیم شه. همیشه 2-3 دقیقه زودتر انگشت میزدم و اولین نفر میومدم بیرون. تا اونجا که میشد اضافه کار واینمیستادم. همه میدونستن کرجیم. اگه با کسی قرار نداشتم و جایی نمیخواستم برم، برمیگشتم مترو. گاهی برای اینکه سوار قطار سریع السیر شم و بتونم بشینم 40 دقیقه تو ایستگاه منتظر میموندم. دیگه هفت و نیم اینا یا گاهی هشت خونه بودم. له بودم. شامم رو میخوردم. یک فیلمی میدیدم و میخوابیدم تا روز بعدی. پنج شنبه‌ها هم باید تا یک سر کار میرفتم و همیشه 3 اینا خونه بودم. ولی نصف روزم رو از دست داده بودم و چون قطار سریع نداشت و پر از دستفروش بود، حس میکردم از همیشه خسته ترم. فقط جمعه ها برام میموند که تا اونجایی که میشد تو خونه میموندم. چون دلم فقط خونه رو میخواست. وقتی دوستام جمعه شبها مهمونی میگرفتن واقعااا پیش پیش حالم به خاطر شنبه صبح زود پا شدن گرفته بود. الان که فکر میکنم یک زندگی کاملا خاکستری، ماشینی داشتم. با اینکه میدونستم زندگی کارمندی مال من نیست، چاره‌ای نمیدیدم. باید کار میکردم. ولی حقوقم خوب بود، بیمه برام رد میشد هر ماه. بیمه تکمیلی داشتم. هرچی دوست داشتم میخریدم. هرجا دوست داشتم میرفتم. پس انداز هم میکردم. امنیت فکری داشتم و فقط به تنها چیزی که فکر نمیکردم پول بود.

الان تو خونم. همه چیزی که میخواستم. ولی چرا خوشحال نیستم؟ چرا نمیتونه حالم خوب باشه؟  از طرفی رتنهادارم شروع میکنم. دارم از صفر شروع میکنم ولی یادم میره هی باید صبور باشم. هی مقایسه میکنم. خودم رو با ایکس، با ایگرگ. میخوام تو خونه کار کنم. فکرم اینه شیرینی خونگی بپزم. ولی میبینم تا به یک درآمد درست حسابی بخوام برسم خیلی طول میکشه. اصلا میتونم؟ میشه؟ کسی از من چیزی میخره؟ چکار کنم؟ هر روز به این فکر میکنم دنبال کار بگردم. نگردم. اگه کار پاره وقت پیدا کنم عالی میشه. اما نیست. چه پاره وقت چه تمام وقت. هر ثانیه ذهنم درگیره. چه غلطی دارم با خودم میکنم. درست دارم میرم مسیرو؟ زدم جاده خاکی؟ تهش چی میشه؟ پولام تموم شه؟ به چند تا پیستری برای کارآموزی پیام دادم ولی جواب ندادن. چون سی و یک سالمه؟ دیر شده؟ تمام فکرم شده این چیزا. و حقیقتا نوشته‌های روزمرگی هام شده حرفای تکراری. مغزم امروز گوزپیچه! نباید این کلمه رو بنویسم ولی مینویسم. حس میکنم یواش یواش ادمهای اینجا هم از کلافگیم خسته شدن یا میشن. دلم میخواد باحال بنویسم. از اتفاق های باحال. دلم برای سفر کردن با دوستام تنگ شده. برای هزارمین بار امروز داره برام پخش میشه و باهاش میخونم.

That there
That's not me
I go
Where I please

I walk through walls
I float down the Liffey
I'm not here
This isn't happening
I'm not here
I'm not here

In a little while
I'll be gone
The moment's already passed
Yeah, it's gone
And I'm not here
This isn't happening
I'm not here
I'm not here

Strobe lights and blown speakers
Fireworks and hurricanes
I'm not here
This isn't happening
I'm not here
I'm not here

تو این حین تو مسیج های سیو شده تلگرامم یک عکس از امباپه میذارم که وسط سه تا بازیکن پاراگوئه داره میخنده. از بازی پریروز که هی بازیکنهای پاراگوئه با وحشی بازی میخواستن برن رو مخش. هی هلش میدادن و اونم هی میخندید. زیرش نوشتم میخوام تو زندگیم کیلین امباپه باشم. همینقدر داغان و له برای سلامت روانم تلاش میکنم. میدونم تراپی لازمم.


 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر