۱۵ تیر ۱۴۰۵

اپیزود سی و دو

 سه روز پیش،وسط جاده‌ی فلان به بیسار ماشین گفت تپ‌تپ‌تپ و خاموش شد. پمپ بنزینش سوخته بود. ماشین رفت رو ماشین حمل خودرو و ما با ماشین همراها سفر رو ادامه دادیم به این امید که در مقصد قطعه رو پیدا و تعمیر می‌کنیم و با ماشین خودمون برمی‌گردیم که خب مملکت تعطیله و اینجا نتونستیم پیدا کنیم و تهران هیچ‌جایی باز نبود.

وسط سفر تصمیم‌ گرفتن که بریم یه جای دیگه با مسافت ۷، ۸ ساعت و تا آخر هفته هم اونجا بمونیم و بعد برگردیم.

در راه رفتن به مقصد دوم، در ناکجا آباد، ماشین همراهامون که ما هم توش بودیم گفت تپ‌تپ‌تپ و بله. خاموش شد. پمپ‌ بنزینش سوخت.

خداروشکر که خود آقای راننده مکانیکه و قطعه تو ماشین بود و خودمون رو رسوندیم به اولین ده و اولین چال مکانیکی. 

الان هم بستنی داریم می‌خوریم و منتظریم که بنزین از تو باک خالی بشه و پمپ عوض بشه و چهار ساعت ادامه‌ی مسیر رو بریم.

چه سفری شد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر