۱۵ تیر ۱۴۰۵

خواب عجیب/ روز عجیب تر

یه حال عجیبی ام! ملغمه ای از تشویش و نگرانی و بیقراری...

حتی دریا هم منو آروم نکرد امروز زیر پام خالی شد تو وسعت آب، در حالیکه که زمین سفتی زیر پام احساس نمی‌کردم و احساسات زیادی درم غلیان داشت، بخش بزرگی از احساسم نگرانی برای برادرم بود که در برابر دیدگانم در حال غرق شدن بود، فریاد «کمک» خواستنش در گوشم پیچید اما کاری از دستانم برنمی‌آمد.

….............................................

بعد به بازماندگان فکر کردم؛ به آنان که عزیزانشان جلوی چشمشان رفت، چنگال سخت تیره کسانشان را در خود غرق کرد و آنها بی کس به ساحل امن زندگی بازگشتند... 

آن سوگ را چطور تاب می آورند؟

2/2





هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر