میرم روی ترازو و میبینم بعد از چند سال طلسم شکسته شد و عددی که با ۵ شروع میشه رو دیدم. ۵۹/۹۰۰! میرم در کمد رو باز میکنم و شلواری که عید خریدم (و تنم نمیشد همون موقع رو) میپوشم و میبینم به راحتی بالا رفت و دکمههاش بسته شد. ولی هنوز جرات نمیکنم اون یکی شلوار مورد علاقهم با همین مشخصه رو بپوشم! با خودم گفتم هر وقت رسیدم به ۵۸. احساسِ خوبی دارم. دوست دارم با بدن خودم راحت باشم. عکسهای تولدم رو نگاه میکنم و خوشم میاد از دیدن زیباییم. دوستم میگه همسرت برات چی خرید؟ میگم یه شیشه عطر. میگه عطر جدایی نمیآورد؟ میگم بیست ساله عطر میگیرم و باور نکن جدا شدن رو. میخنده. حس میکنم زندگیم خیلی بیمعنیه، نمیدونم دنبال چی هستم. و خستهم.
آخ چه حس خوبیه دیدن اون عدد. امیدوارم بدن منم از ۶ دل بکنه و بریم سراغ ۵
پاسخ دادنحذف