۱۴ تیر ۱۴۰۵

ذهن پراکنده

 

دوش آب گرم گرفته‌ام، حوله نرمم را پیچیده‌ام دور خودم و نشسته‌ام روی کاناپه. همان کاناپه‌ای که قبلتر داستانش را گفته‌ام. گفته بودم که دسته سمت راستش را گربه‌ از دست رفته‌ام زخمی کرده و دل و روده‌اش بیرون است. نخ دندان را آرام آرام می‌کشم بین دندان‌هایم و به صدای آتش‌بازی بیرون گوش می‌کنم. صداها پشت سرهم تکرار می‌شوند. همیشه ته دندان‌ آخر سمت راستم چیزی گیر می‌کند. صداهای نزدیک قطع می‌شوند و حالا از دورتر صدا می‌آید. فقط با نخ دندان می‌توانم از شرش خلاص شوم.  دوباره صداها نزدیک می‌شوند. شاید چند خانه آنورتر دارند ۲۵۰سالگی این مملکت را جشن می‌گیرند. دیگر چیزی لای دندان‌هایم نیست. با یک صدای ناگهانی از جا می‌پرم. اگر گربه‌ام بود گوش‌هایش را می‌داد عقب و می‌رفت زیر کاناپه. همان کاناپه‌ای که قبلا داستانش را گفته‌ام. گفته بودم که دسته سمت راستش را گربه از دست رفته‌ام زخمی کرده و دل و روده‌اش بیرون است.

۲ نظر:

  1. هر نوشته‌ات مثل یک فیلم کوتاه می‌مونه و جز سه نفر اولی هستی که میام اینجا میخونم. خوندن‌ات جز کیفی‌جات اینجاست :)

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. چه تعریفی حال خوب‌کنی! خوشحالم :) مرسی

      حذف