دیگه قهوه خوردن معناش برام تغییر کرده. دیگه این نیست که لازم دارم یه کافئینی بگیرم. اون حال رو دوست دارم. زمانی که یه نوشیدنی گرم دارم که میتونم خودمو باهاش مشغول کنم و با هر جرعهش به مسیر گرماش توجه کنمو از فکر و خیال تکراری بیام بیرون. حالا تو زمان های مختلف. یکی صبحها وقتی پل دوم رو رد میکنم و مسیر به وسطاش میرسه، حتی ماشینم پیغام میده که تِیک ا برِک و مییر کافهی محبوبمو نمایش میده. پس یکی شد برای اینکه باقی مسیر رو نخوابم.
بعدی وقتیه که یه بهونه میخوام که بزنم بیرون از آفیس و یا به میم زنگ بزنم یا هیجان و رفت و آمد دانشجوها رو تماشا کنم و یه کم شور زندگی بگیرم.
یه روزایی هم به سومی میرسم، که بهونهی کوالیتی تایم دونفرمونه.
بعد دیگه برنامهی آخر هفته هم که کلا جداست و حول محور اینکه کجا دوست دارم قهوهی اون هفته رو بخورم میچرخه. اصلا به اون هوا حاضرم تخت رو رها کنم و بزنم بیرون.
امروز اما قرارمون بود بریم و بازیه کانادا رو با جمعیت ببینیم. شهر خیلی جذاب شده برام. قشنگ همونطور که آیدا جون نوشته بود یه روز، انگار مهمون داریم و همه جا شلوغه و کفش و چمدونا همینطور دم در خونه رو هم ریخته. ولی چقدر این حس و حال رو فراموش کرده بودمو خودم خبر نداشتم.
قرعهی وعدهی صبح رسیده به مدار ۴۹، و به قول ح یه آخیشی گفتیم از طعم واقعیش. ولی حیف شد که تو شلوغی راه رفتن لذت کافی رو نبردیم.
من که از همون ساعت ۲-۳ دیگه برای دومی لحظه شماری میکردم واین انتظاااار رسسید تا عصر که برگردیم خونه. عصرای تابستون رو خیلی دوست دارم اینجا. وقتی خورشید با تمام توانش همه جای خونه پخش شده. اصن انگار نور زندگی تو خونه پیچیده باشه. از وقتی رسیدیم نوارم گیر کرده بود رو این جمله که بشین تو آرامش و نور یه قهوهی اساسی بخوریم.
من نشستم. تو کنج محبوبم از کاناپه، جایی که قاب دیدم تمام رنگایی که برای خونم میپسندم رو نشون میده. یه نوار نور باریک و بلند هم منو وصل کرده به مانسترای محبوبم. بلاخره ح راضی میشه که برام یه قهوه درست کنه اما واسه خودش نوشیدنی کفدار و طلاییشو آماده کرده. کی گفته این تفاوتاست که دونفر رو کنار هم معنا میکنه؟!
سفارش میکنم که تو فنجون ظریف جدیدم سرو بشه نوشیدنیم. معمولا دوست دارم نوشیدنی های گرمو تو ماگ عمیق و دسته دار بخورم. اما این فنجون شیشهای نازک خیلی دلبره و برای این نور کاملا مناسبه.
خیلی زیبا شد. همهچی خیلی درسته، دستهش یه سایز مناسبیه که با تعادل دوتا انگشتام توش جا میشه. لبههای دالبر دالبر فنجون یه جوری قشنگ میشه تو انحنای لبهام که انگار سفارش خودم بوده. دمای مناسب کاملا شیرینی شیر رو حفظ کرده. و یه تیکه از شکلات تلخ با دونه های برشتهی کینوا این عیش و تو دهنم تکمیل میکنه.
همین که بلاخره داشتم لحظهی محبوب روزمو مزه مزه میکردم، نمیدونم چطور و کی یه تیکه از شکلات از یه راه ظریف و مخفی انگار رفت وسط دندونم! و چنان تیری کشید که تمام مسیر دندون و تیغه ی بینی و پیشونی و مغز سرم سوخت.
این جوری بود که تمام اون برنامه چینیم واسه چند دقیقه عیش و نوش. تبدیل شد به انتظارم برای بوق زدن ماکروویو وآماده شدن قلب صورتی شنی که داغیش به داد این درد و بی حسی یک طرفه سر و صورتم برسه.
اون وسط یه مستندی پخش میشد که داشت میگفت:
“برای بیست سال، هر روز سر یک ساعت مشخص قرار داشته با خودش که بشینه وموزیک بنویسه. در تمام این بیست سال، ۳ روز این قرار شکسته شده. زمانی که یکیاز اعضای بندشون از دنیا میره.”
همون موقع که داشتم اینجارو میخوندم و تقریبا همه از رسیدن به مایل استون ۳۰ روزه نوشته بودن. باید بگم من اصلا حس نکردم که ۳۰ روز گذشته! نه اینکه بگم برام روتین شده، هر روز و هر شب با هزارتا مقاومت و اما و اگر مینویسم. اما مینویسم فقط همین. و تمام تلاشم اینه به بعد و به قبلش فکر نکنم. جالب شد که دقیقا همین امروز، وقتی چوب خط سی روزم پُر شد. برای اتاقم ثبت نام کردم. یه قراری فقط با خودم. که دلم نمیخواد با هیشکی راجع بهش حرف بزنم و امیدوارم همینطور پیش بره و نفهمم کی به آخر میرسه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر