۰۱ مرداد ۱۴۰۵

۴۸ از ۸۰

 چه حس عجیبیه این‌جا. عادت ندارم بیام یه عالمه پست نخونم. انگار خونه در حال خونه‌تکونی یا اسباب‌کشی باشه، هیچی سر و سامون نداره. الان یه فیدبک فرستادم به تیم پشتیبانی بلاگر، ببینم چی می‌گن. شماها هم اگه تونستین، از بالای داشبورد بلاگر، رو اون علامت سؤاله کلیک کنین، یه سِند فیدبک بفرستین براشون.

حالا بچه‌ها گفتن از اپ بلاگر تونستن پست بذارن. فعلا اپ رو امتحان کنین تا ببینیم چی می‌گه خود بلاگر.

واکنش شماها هم جالب بود. انگار که داره نمازهاتون قضا می‌شه، دنبال یه راهی واسه نوشتنید. این یعنی دیگه عادت روزانه شده که بیاین این‌جا دور هم بنویسین. بنویسیم. این باگ بلاگر این خوبی رو داشت که اینو نشونمون داد. -نیمه‌ی پر لیوان!ـ

.

سه پی چهارم از این ماه عقبم. یه استرس ملوی مدامی پس ذهنمه. به کمک احتیاج دارم ولی روم نمی‌شه کمک بگیرم. منتظرم ببینم معجزه‌هه اتفاق میفته یا نه. البته امروز یه نه‌ی خفیفی گرفتم. ولی هنوز کامل ناامیدم نکردن.

.

یه زن سنتی درون دارم که هم‌چنان مرد ایده‌آل‌ش مرد ماچوی ساپورتیوه. دست خودمم نیست. هر کاری می‌کنم، باز از یه جایی این رگ سنتی‌م می‌زنه بیرون.

.

منتظرم اینو پابلیش کنم بشینم سر کارم. دم ظهر از جلسه‌ی نسبتاً ناموفقم اومدم بیرون. شهر تب داشت. تب واقعی. انگار داری تو دوبی راه می‌ری، یه خرده خنک‌تر. من حداقلِ لباس لازم تنم بود و از لابه‌لای درخت‌ها راه می‌رفتم و زیاد گرمم نبود. تو خیابون اصلی اما دوبی رو احساس کردم. رفتم کافه‌ی مورد علاقه‌م، ماچای مَنگو سفارش دادم با کروسان بادوم. -سلام کتی- هر جای جدول کالری و سلامتی باشم، حتی اگه چلوکباب و ته‌دیگ و سوشی رو هم ریجکت کرده باشم، برای کروسان بادوم همیشه استثنا قائل می‌شم. آدم مگه چه‌قدر زنده‌ست که بخواد به نخوردن کروسان فکر کنه. مو استوری‌مو دید و تکست داد چینی‌ها به کروسان می‌گن نون شاخ گاوی. یه شوخی هم با زبان ژاپنی و اسم کافه‌هه کرد. منظورشو گرفتم. انتظار نداشت شوخی‌شو بفهمم. از این‌که شوخی‌های سخت بینازبانی رو می‌فهمم خوشم میاد. از هوش و سواد خوشم میاد کلاً. و از مردی که قائل به کلماته. و البته از مرد ماچوی ساپورتیو هم. این کافه رو خودِ مو معرفی کرده بود بهم، اون اولا که اومده بودم این محله. شیش-هفت سال این‌جا زندگی کرده بوده و محله رو مثل کف دستش بلده. امروز هم داشت می‌گفت یه کافه-رستوران کُردی باز شده که برانچ می‌ده. برانچ گوشت و کباب‌طور. مال اربیل عراقه. چرا آدم باید یه روز صبح از تخت پاشه بره بیرون کباب بخوره؟

.

امروز سه چهارم ناامیدم. ولی عزممو جزم کرده‌م که وا ندم. به طرز غریبی ته دلم روشنه. شایدم سیم‌هام اتصالی کرده و چراغه همین‌جوری یه‌سره روشن مونده. چون چراغ شواهد خاموشه. دارم می‌شم امامِ امیدهای بی‌‌محل. ولی اگه آدم به امید زنده نباشه به چی زنده باشه پس.

.

امروز مامانم برای اولین بار گفت شرایط زندگی تو ایران خیلی سخت شده. ببین اوضاع چیه که صدای مامان خونسرد منم در اومده. داشتم با مامانم ویدئوکال می‌کردم که دختره اومد پشت خط. اونم ادد کردم به کال. شدیم سه نسل. من و مامانم و دخترم. واسه‌ی چند دقیقه شدیم یه خانواده. اینترنت مامانم اما ضعیف بود. بنیان خانواده سریع پاشید و قطع شد.

.

دلم بنیان می‌خواد. دلم بنیان می‌خواد؟ كَأَنَّهُمْ بُنْيَانٌ مَرْصُوصٌ. این‌قدر که قرآن و حدیث و شعار هفته یادمه، سهراب و شاملو و نیما یادم نیست. خاک بر سرشون با این میخ‌های بیهوده‌ای که فرو کردن تو سر ما.

پ.ن. نیلی نوشته بود عمداً از جنگ نمی‌نویسم. می‌خوام عمداً از جنگ بنویسم. طبق مشاهداتم، اغلب کسانی که سری قبل جزو نه-به-جنگ‌ای‌های سفت و سخت نبودن، الان دیگه دلشون جنگ نمی‌خواد. چه‌قدر خسته شده‌ن. از این فرسایش. چه‌قدر خسته‌ن آدمام.

.

الان که رسیدم ته این پست بلاگر ایمیل زد که:

Your question has been posted to the Blogger Community.
Most questions receive a reply within 24 hours. We'll send you an email notification when this happens.

۴ نظر:

  1. امام امیدهای بی محل...چه منم اینطوریم. آخه واقعا هم آوم به امید زنده‌س و من هیج‌وقت نمی‌خوام بذارم ناامید شم!
    تا چشمم رو باز کردم خوندمت آیدا هنوز امتحان نکردم ببینم میتونم بنویسم یا نه. ولی امیدوارم همه دوباره بتونیم. دیروز منم بدن درد داشتم :)

    پاسخ دادنحذف
  2. آاا علتش را نگفته بودم که چرا. میخواهم خواننده چند ثانیه فضایی که حرف جنگ در ان نیست تجربه کند. میخواهم گاهی طوری بنویسیم که انگار یک غیرایرانی دارد مینویسد و دغدغه های این طرفی را نشان بدهم.

    پاسخ دادنحذف
  3. اگر اون رستوران کردی کوفته گوشت بده و شبیه اونی باشه که من تو سنندج خوردم، معطلش نکن

    پاسخ دادنحذف
  4. نوش جونت آیدا:*** کاش به روز با هم بریم و کروسان بادوم بخوریم🧡

    پاسخ دادنحذف