آقای ناتمام گیلاس خیلی دوست دارد - مخصوصاً در تابستان.
جلوی خودش یک کاسه گیلاس شسته شده گذاشته است به عنوان تنقلات. یکی یکی گیلاسها را بر می دارد و نگاهشان می کند. قرمز و گرد و براق. بیشرشان هنوز وصل هستند به دُمشان. باریک و سبز و کشیده. خوش قد و بالا. متشخص.
لاس با گیلاس - قبل از خوردن؟
کلمات هموزن گاهی با هم خوش آهنگ نمی شوند. آقای ناتمام که متخصص کارهای ناتمام است نوشتن را در بارهء احساسات واقعی اش در موردِ گیلاس به دلیل کمبود کلمات هم وزن و خوش آهنگ با این میوهء زیبا و فهمیده و دنیا دیده کنار می گذارد.
نفرِ بَعد.
آقای ناتمام حالا فهرست میوه ها را دانه دانه بررسی می کند تا آنها را بر اساس تعداد ترکیبات خوش آهنگ با اضافات هماهنگ مرتب کند و از احساساتش در مورد آن یکیها داستان بسازد. انارِ با وقار؟ نارنگی و برازندگی. انگورِ پُرشور؟ توت و سکوت و دیگر هیچ. گلابی و تشویش و بی تابی. شلیلِ اصیل. خیارِ اختیاری؟ به دنبالِ یک پرتقال؟
ولی آقای ناتمام گیلاس را بیشتر از همهء اینها دوست دارد. آیا نوشتن از احساسات واقعی مهمتر است یا یک احساس خوش آهنگ؟ آیا تمام احساسات ناهنجار را باید کُشت؟ یا با لگد یا با مُشت؟
آقای ناتمام گیلاس را دوست دارد چون خودش برای خودش کسی است و هموزنی و خوش آهنگی هم به هیچ جایش نیست - این گیلاسِ با کلاس!
چه با نمک :)
پاسخ دادنحذف