دیدی بعضی وقتا یه جوری به خودت قول دادی که دیگه نمی بینمش و از این حرفا
اما این دفعه برای من فقط چند روز کار کرد و دیگه دیروز زورم بهش نرسید
پریروز الف دو بار زنگ زده بود و من جواب نداده بودم، اسمش که می افتاد رو گوشیم اضطراب می گرفتم، برام نوشت چرا تلفنت و جواب نمی دی دختر ۱۹ ساله؟! خیلی دیر براش نوشتم توان حرف زدن باهات و ندارم و اس ام اس بازی شروع شد اون می نوشت و من فقط یک یا دو کلمه جواب کوتاه بی حس مختصر اما مفید
آخرین مسیج این بود که می خوای بیام دنبالت بیای پیش من امشب؟ بیا اینجا پاستا درست کردم و با هم سریال می بینیم
و من اینجوری بودم که نه، خونه خودم راحت ترم
گفت فردا می رم یه سر شرکت و بعد برای نهار میام دنبالت با هم باشیم، منم گفتم فردا با هم هماهنگ می کنیم
یکی از سخت ترین کارای دنیا برای من اینه که کسی رو دوست داشته باشم اما به اندازه دنیا هم ازش دلخور و عصبانی باشم، دلم بخواد ببینیش اما عقل و منطقم اون بالا با یه چوب وایساده و اینجوریه که حواست باشه داری چه غلطی می کنی
دیروز صبح اسمش که افتاد رو گوشیم اضطرابم کمتر بود اما بازم چند ثانیه طول کشید تا جواب بدم انگار قلبم داشت از مغزم اجازه می گرفت، چشمهای قلبم و می دیدم که چه جوری ملتمسانه به چشمای مغزم نگاه می کرد
جواب دادم، صداش و که شنیدم انگار همه چی رو شست، بعضی وقتا از خودم عصبانی می شم که اینقدر زود می تونم ناراحتیم و ببرم عقب تر
قرار شد کار ناخنم تموم شد بیاد دنبالم، نشستم تو ماشینش و نگاهم به نگاهش افتاد ، ۹ روز بود که ندیده بودمش، فقط همدیگرو بوسیدیم و سکوت و من صدای قلبم و تو دهنم می شنیدم و انگار حضورش کنارم همه عصبانیتم و با خودش برد
یکم که رفتیم جلوتر گفت فکر نمی کردم دلم اینقدر برات تنگ بشه، و من سکوت…
برای نهار دل هردو مون غذای ایرانی می خواست، رفتیم رستوران یاس
شیرین پلو با مرغ و کباب سفارش دادیم و خیلی خوشمزه بود، غذای خوشمزه هم شفا بخشه
نشستیم تو ماشین و راه افتادیم به سمت مرکز شهر، دلم می خواست چشمام ببینه تو این تعطیلات کوفتی چی تو شهر می گذره
و همه جا خیلیییی زشت بود، یعنی زشت کردن شهر هم هنر می خواد که ظاهرا خوب دارن
زشت و چندش آور بود، بهش گفت دیدن این صحنه ها یه خشم و عصبانیتی ازم میاره بیرون که نمی دونم کجا باید تخلیه اش کنم، گفت خودت می گی من و ببر می خوام ببینم خب مگه مجبوری حال خودت و بد کنی
گفتم باید بفهمم دورم چه خبره، اما خودمم نمی دونستم چرا باید بفهمم
رفتیم سام کافه سنایی و من فکر کردم فقط آفوگاتو می تونه اون همه زشتی رو بشوره و ببره
گفت میای خونه من دیگه و من نگاهش کردم و گفتم اوهوم
در و که باز کردیم فقط بغل کردیم همدیگرو بوسیدیم و همون و تو تخت و سکس و انگار دنیا سبک شد،که همه اینا با هم عین آب رو آتیشه
تو بغلش خوابم برد
شب فوتبال داشت و قرار شد دو تا از بچه ها بیان پیشمون
رفتیم یه خرید برای شام
وقتی برگشتیم خونه، ک اومد و الف لیوانامون و پر کرد و تازه نشستیم به معاشرت که از دل درد حس می کردم نفسم بالا نمیاد، هی به روی خودم نیوردم فکر کردم خوب می شم، اما درده اینقدر زیاد شد که با مسکن و قرص معده و هیچی درست نشد، یادمه کنار پنجره لرز کردم و دندونام یه جوری بهم می خورد که حس کردم الان همشون تو دهنم خورد می شن
الف چند بار بهم گفت بیا بریم اورژانس و من همش می گفتم الان خوب می شم، که خب نشدم و چهار تایی رفتیم اورژانس
اونجا که رسیدم بهتر شده بودم
پرستار گفت باید آزمایش و سونوگرافی بدی و ممکنه خطرناک باشه، منم گفتم اینجا نمی خوام بعد می رم پیش دکتر خودم
در نهایت سرم و مسکن وریدی و یه سری دارو تو سرم
چشمام و می بستم و باز می کردم و پرستارا و بهیارا رو می دیدم که تو استیشن پرستاری نشستن و فوتبال می بینن و تو سرم با خودم فکر می کردم این درد از کجا اومد
دیدی بدنت یهو می ریزه بیرون
بدن خیلی هوشمنده انگار همه دلخوری، خشم و عصبانیت و دیگه نتونسته بود تاب بیاره
همش شد اسپاسم و درد بی نهایت
…
این پست میتونست دقیقا مال من باشه. بدنت نه گفته. به رابطه ات بیشتر دقت کن. یکی باید اینو بخودم بگه.
پاسخ دادنحذفامیدوارم خوب بشی زود
پاسخ دادنحذف