از شش صبح بیدار شدم و رفتم سر کلاس تا دوازده. دارم فکر میکنم دوتا از کلاسها رو برای ماه بعد کنسل کنم. هزینه ها به کنار واقعن خسته میشم از این کلاس به اون یکی.
امروز فکر میکردم چقدر روزهامون داره الکی و بی هدف میگذره. تو یکسال گذشته چقدرش رو واقعن زندگی کردیم؟ تقریبن هیچ و عمرمونه این روزها.
باقی روز تو سکون گذشت. شب برای دختره پیتزا گرفتم و به گربه ندادم. قهر کرد اومد تو اتاق و محلمون نمیگذاشت. ترسیدم یه ذره بهش بدم، مزه اش بره زیرزبونش، دیگه از پسش برنیام فعلن که زده به برق. اینم شانس ما از گربه: خوش غذای بد اداش بهمون افتاده
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر