اولین روز رسمی از تعطیلات تابستون با بچهها از چیزی که فکر میکردم راحتتر گذشت. صبح لوبیا سبز شستم و گذاشتم جلوشون و همه لوبیا رو خورد کردن و لوبیاپلوی ناهار شد محصولِ کار تیمی از مامان و دخترها. امید ریزی دارم دو سه هفته بعد هم اینطور روون بگذره.
شب که داشتم برای دخترک کتاب میخوندم (و یک کتاب پر جمله در مورد اختراعات ایرانیها در قرنهای گذشته) بی مقدمه پرسید آیا درسته که تو ایران خیلی جنگه؟ برای لحظهای لال شدم، پرسیدم از کجا شنیدی اینو مامان؟ گفت ماری و آنائیس گفتن بهم. درسته که الان تو ایران خیلی جنگه؟ گفتم یکم پیش بود. پرسید همون موقع که اینترنتش قطع بود؟ گفتم اینترنت رو حکومت قطع کرده بود. اما جنگ موقعی میشه که حکومت چند تا کشور با هم دعواشون میشه. یکم با هم دعوا کردند. اما الان تموم شده و آرومه… میخواستم بعد از کتاب بهش بگم که وقتی مدرسهها شروع بشه، مامان چند روز میخواد بره ایران… امیدوارم ماجرای جنگ تو سر کوچولوش ادامهدار نشه دخترکم. چیه این ایرانی بودن که دردش تمومی نداره؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر