به مترو کرج رسیدم! به خاطر من ساعت جلسات کلاب فیلمبینی رو ۴۵ دقیقه جلوتر انداختن. عجیبه مترو هنوز مجانیه و قطار کرج فقط تا ساعت ده کار میکنه. داخل قطار رو این ساعتهای آخری خیلی دوست دارم. نه اونقدر شلوغه و نه اونقدر خلوت. قشنگ میتونی آدمها رو ببینی و بهشون گوش بدی! یک وقتا داستانهایی از توشون در میاد که میشه باهاشون هزار تا کتاب نوشت و فیلم ساخت. قبلنا اگه حوصله داشتم اگه کسی سر صحبتی باز میکرد بسته به موضوع باهاش حرف میزدم. گاهی هندزفری رو زیاد میکردم و سعی میکردم بخوابم. گاهی فیلم میدیدم، گاهی کتاب میخوندم. مسیرش فرصت هرکاری رو بهم میده. حتی گاهی میتونی هیچ کاری نکنی و فقط فکر کنی.
چون خیلی وقته با مترو نمیرم نمیام، بعضی دستفروشا برام نا آشنان! یه زمانی بود همشون رو میشناختم. چقدر از این مسیر چیزهای خوب و هم چیزهای اشغال خریدم. یه آقایی کرم میفروشه از همه میخواد کرمش رو تست کنن. خانمی که جینگیل وینگیل میفروشه گوشم سوراخ میکنه. بدون سوزن، بدون سر کردن و بدون درد.
یه پسره هست ازین فنهایی که به گوشی متصل میشن میفروشه. این یکی رو میشناسم. یهو از ناکجا فنهاشو میاد میکنه تو چش و چالت میگه خنک شدی! از این یکی هیچ خوشم نمیاد. با دستم و مرسی گفتن ردش میکنم، برگشتنی یه بار دیگه فنشو میگیره سمت دماغم. خندم میگیره از کارش ولی خودم رو کنترل میکنم. از اون بچه پروهاست. خدا رو شکر از اون عطر فروشها خبری نیست. میان دو سه تا پیف میزنن و میرن. هیچ مهم نیست براشون کسی حساسیت به بو داشته باشه یا نه. (کلا فرهنگ مترو اینه هرکی ناراحته سوار نشه) یه پسره هم اومد با گیتارش زد و خوند. اخرش هیچ کس واکنشی بهش نداد بهش برخورد، کلی تشکر کرد هیچ کس براش دست نزده. همون باعث شد کلی تشویقش کنن و کلی پول بگیره.
بیرون قطار یک بخشی از مسیر اتوبان، ماشینای در حال حرکت و شهر با چراغای روشنش معلومن. خیلی تماشاشون حال میده. ولی باغ های کرج تو این شبی معلوم نمیشن. و من چقدر دوست دارم دیدن درختهای باغهای کرج رو تو فصلهای مختلف. به نظرم بهترین زمان برگشت مترو برای دیدن بیرونش غروبه. هم میتونی غروب رو ببینی هم اتوبان، ماشینا و شهر رو، هم باغهای کرج رو.
مترو از اون جاهایی که با تمام خاکستری بودنش بهم حس زنده موندن میده. حس وسط بودن. قشنگ میفهمی نه اونقدر پولدار و بی غمی و نه اونقدر فقیری و پر مشکل. (نمیدونم چرا اینطوری نوشتم گرچه پولدارها هم میتونن غمگین باشن ولی فقیرها قطعا همیشه مشکل دارن) حس متوسط معمولی بودن رو قشنگ میتونی حس کنی. اینکه با تمام سختی ها هنوز داری تلاش میکنی که بتونی قشنگ زندگی کنی.
دمشون گرم که سانس رو عوض کردن به خاطرت
پاسخ دادنحذف