۲۱ تیر ۱۴۰۵

پراکندگی ذهن

امروز هوا ۴۰ درجه بود.
اصلا داشتم از پیاده روی لذت نمی بردم.
به خاطر ورزش روز قبل به شدت پاهام درد می کرد.
درد ورزشی نه درد بد ولی خب اونم نمی گذاشت که لذت ببرم.
بعد از یک دور زدن جاده سلامتی رفتیم کافه .
این کافه جدیده رو دوست دارم خیلی جاها شعبه داره .
قهوه هاش یک طور خوبی خوشمزه است.
شعبه ای که توی باشگاه داره خیلی دنج است.
شیک قهوه خوردم
چه ترکیب تلخ و شیرین خوبی.
مثل زندگی .
امروز پای حرف یکی از دوستام نشستم.
داره جدا میشه.
توی اون مرحله ی تلخی است که همه چی براش رنگ باخته.
زندگی بالا و پایین های زیادی داره.
یک وقتی توی سراشیبی ایم یک وقتی سرازیری.
این هفته کار کردن برام سخت شده انگار بدنم هنوز دلش اون استراحت و تعطیلات رو داره جستجو میکنه .
چقدر امشب پراکنده می نویسم.
ذهنم جمع نمیشه .خب دلیلش هم معلومه .
داره جاهای مختلفی میره و میاد .
کاش ذهنم برگرده به شکل روزهای قبل از ...
به یکسال پیش .آروم و با دغدغه های یک زندگی معمولی .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر